Wings of Desire :-)
31.3.05
به نظر شما آيا هدف اهمّيت بيشتری دارد يا وسيله؟ يعنی وقتی چيزی را وسيله ميکنيد برای رسيدن به چيز ديگری مثلاً به اسم هدف آيا آن هدف است که برای شما مهم است يا آن چيز که به تو کمک کرده تا بتوانی هدفت را ببينی؟

به عبارت ديگر ميتوانی آن را به پلّه های نردبان تشبيه کنی يا چيدن يک پازل؟
يادم آمد در اين کتاب های دينی ميخوانديم رابطه ی طولی و عرضی ،آيا در اينجا بايد قائل به يک اينچنين رابطه ی طولی بود يا نه؟ قصدم آن است که بدانم نظر ديگری چيست،وگر نه در سؤالی مثل اين گمانم بر آن است که "من "مهم هستم و نه چيز ديگر. (مثل ساير
موارد(البتّه فعلاً که اين طور است)) ؛)
راسل در اوّل زندگی نامه ی خود نوشت خود می گويد: سه چيز به زندگی من معنا داده است: يکی علم و ارضا ی کنجکاوی علمی، دوّمی شفقت به حال انسان ها و کاستن از درد و رنج های آنها و سوّمی هم عشق ورزی، يعنی کل زندگی او برای تحقق اين سه چيز سامان يافته است.
28.3.05
agha site daneshkade ro hack kardan didin?!
:)))))))))))maskharast!
خوب ديگه،از فردا بايد اون مقاله ی محترمو ترجمه کنم و چهار شنبه تحويل بدم،عنوان
مقاله اين است:The Social Dimensions of Scientific Knowledge
و کمی هم درس بخونم که درس هم در نوروز دادابوده باشم.
طفلک ماهيه آبش همون طوری مونده بود،امّا گربه هم نيومده بود.
اين پست را در راه نوشتم که همان وقت توصيفش را کرده ام
،تجربه ی تازه ايست.
باز امشب نوشتنم گرفت.
رفتيم سفر،تقريباً دور زديم،تا قبل از ملاير فقط مسافرت بود،همه جا گشته بوديم،فقط اينجا تازه بود،
به ملاير رسيديم،شهر کوچکی بود. تصميم بر آن شد که به خانه ی سال مندان آنجا سری بزنيم،برای بار اوّل،برای همگی.
جور ديگری در تصوّرم بود،تا به حال نرفته بودم،
الان که می نويسم ساعت نه و دوازده دقيقه شب است،من عقب نشسته ام،و در تاريکی می نويسم،
هه.
تا به حال به جز در اتاق خودم يا در حياط خانه ی مادر بزرگم زير آسمان،در تاريکی ننوشته بودم،کسی مرا نديده بود،امّا حالا راحت می نوشتم،
اينجا تاريک است،به سوی همدان حرکت می کنيم،نمی دانم اين نوشته را در بلاگم خواهم گذاشت يا نه،حالا می نويسم،
آسمان اينجا صاف است،ستاره ها را می توان ديد،حالا جاده کمی روشن شد.
باز می گويم ،ناظنين،زمان زود می گذرد،تو نيز،همه چيز،ما همه در عبوريم...
هه،نمی دانم،فکر می کردم وقتی بنويسم،از آنجا خواهم گفت،حالا می بينم گويا از حاشيه بيش سخن می گويم،
حالا باز هم فقط می نويسم هر آنچه که هست را.
ما با کنجکاوی،علاقه،شيرينی و ميوه وارد شديم. حالا که بر ميگرديم کسی حرفی نمی زند،همه در سکوتند،خوب است امّا. باز پيش می رويم،ديگر روشنايی شهر را می توانيم از دور ببينيم. در تمام شهر هايی که رفتم اينجا جور ديگری بود،نمی دانم امّا حسّی مقابل تخت جمشيد و بيستون دارد برايم،
حالا نميخواهم تحليل کنم،بگذريم.
چيز تازه اي در من بيدار شده و انگار بايد همين جا بيدار می شد و نه جای ديگر
می گفت،ملاير شهر خوبيست،آدم های خوبی دارد،دخترانش مثل تو خوبند و شايسته.
با او عکس انداختيم،با آن يکی هم،تقريباً با همه،با هر آن کس که هنوز يادش نرفته بود زنده است يا هنوز اميدی در درونش بود،بعضی ميترسيدند از آنکه کسی آنها را ببيند که با ما عکس دارد،چه داستان ها...
ديگر از ملاير چيزی پيدا نيست،

عاشق اين سکوتم،آرامشی ميآن ما و طبيعت در جريان است که کمتر می توان تجربه اش کرد.

آها،انگار کسی زير لب چيزی گفت،امير ارسلانه،گفت توی اين دنيا هيچی غير محبّت نمی مونه، و ديگر هيچ،باز ما آرام...
به سمت همدان می رويم،آسمون مهتابيه دلامون درياييه تپّه ها بهاريه دل تو چه حاليه
هه هه ... اين فروردين آن يکی پنجاه سالش می شد،امّا آنجا بود،امّا پير بود،او هم می نوشت،يک دفتر و يک واکمن نزديک ترين اشيايی بود که داشت،از روزگارش گفت،احساس ميکردم جوری حرف می زند که خيال ميکند ما خبر نگاريم ...
چيز های زيادی ديديم،که اگر اشک نبود،يا ديوانه می شدی يا ديوانه نمی شدی
بار سوم که رفتم در اتاقش گفت،الان در نظرم بودی که آمدی،چند لحظه همان طور ايستادم، آمدند دنبالم،بايد می رفتيم.،که رفتيم. امّا حالا جور ديگری هستم،از اينکه چند نفری برای چند لحظه هم که شده شاد شدند،و شايد بعد از رفتن ما باز همان فضای قديمی و کسل را داشتندبه ياد گذشته ی خود بودند يا...،گيجم، راستش ميخواستم بفهمم اين که آدم به اين طور جاها سر بزند واقعاً باعث خوشحال شدن آنها می شه يا نه،کاملاً بر عکس از اينکه می بينند يک تعداد غريبه برای ديدن آنها آمده اند،باز غمگين تر و نا اميد تر می شوند.
چند نفری هم گفتند عکس ها را برايمان بفرستيد...

خدا حافظ ،ميخواهم مهتاب را تماشا کنم،اينجا همه چيز آرام است...
23.3.05
aagha,dare kheili khosh migzare,vali ina harfe bache ha ro goosh nemidan,migan nemitoonim berim bandar,sholooghe va garm!:(
alaan ma hame dar tahasson hastim!
20.3.05
بــوي بــاران بــــوي ســبــزه بــــــوي خــــــاك



شــاخـه هاي شسته، بــاران خورده پـــــاك
آسمان آبـي و ابــر سفيد ، بــرگهاي سبز بيد

عـــــــطر نــــــــــرگـــس ر قــص بــــــــاد
نـــــــغـــمـــــه شــــــوق پــرستـوهـاي شـــــــاد
خـــــــلوت گـــــــــرم كـــــبــوتــــرهــاي ناز
نـــــرم نـــــرمـــــك مــي رســد ايـنـك بـــــهار
خــوش بــــــــه حـــال روزگــــار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچـه ها ي نيمه بــاز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خـوش به حال جام لبريز از شـــراب
خوش به حال آفتاب


شعر از فريدون مشيري
کدامين روز باز خواهم توانست آن لحظه را احساس کنم؟
باز می توانم راه بروم بی آنکه در انديشه ی چيزی باشم،
يا در فکری که هر لحظه روح مرا خراش می دهد
آرام و سنگين و بی صد
ا صدای نفس هايم را بشنوم
بفهمم که زنده ام
اين حس خوبيست
اين يک جهان زنده است
و
شايد آن جهان زنده ايست
جهان زندگيست


دوست داشتم به جای جهان و جهان آفرين و ... و ... و ...،اگر قرار است کلمه اي باشد،آن "هستی" باشد،برای من کلمه ی قشنگيست، و قشنگ يعنی تعبير عاشقانه ی اشکال...
18.3.05
آاااااااخ جووووووون
يه فکر خوووووووووووووب
آقا هر کسی ماهی شو توصيف کنه،هر چی دلش ميخواد در مورده ماهيه بگه!
خوبه ها!
منم ميگم،امّا نه الان
آاااااااخ جووووووون
يه فکر خوووووووووووووب
آقا هر کسی
ماهی شو توصيف کنه،هر چی دلش ميخواد در مورده ماهيه بگه!
خوبه ها!
منم ميگم،امّا نه الان
agha man havas eye chaaghooy tiz e khoob e mehraboon e khoshgele khoob e naaze bahale
tiz e khoob e mehraboon e khoshgele khoob e naaze bahale tize khoobe mehraboone tiz e khoob e mehraboon e khoshgele khoob e naaze bahale tize khobe mehraboon karde am.noghte.
man havase ye chaaghooy tiz kardam,az oon no `e khoobesh!
هه،يه سؤالی واسم می آدش،بعد خودم می پيچونمش،يه صورت مسأله ی ديگه واسش در می آرم، همين طور ميره داخل،خيلی خيلی زياد،
بعد چشامو باز می کنم می بينم که خواب می ديدم،و بايد بيدار شم
می گويم :
چه خوب بود اگر اشياء فقط محدود به چند جهت نبودند،يعنی کاش می توانستم يک شئ را فارق از آنکه چيست و به چه کار می آيد را،فقط جسمش را از هر چند زاويه که می خواهم ببينم،می شود؟ نمی دانم،امّا اين زمانی بر من آمد که جايی ايستاده بودم که دوستش داشتم،و دلم ميخواست آن قدر دورش بچرخم تا بخشی از وجودم را تماماً به خود اختصاص دهد،امّا فقط می توانستم ،از چند زاويه ی محدود آن را ببينم،حالا نمی دانم،آن حس بوده که باعث آن شده،يا من واقعاً آن شئ برايم مهم شده بود؟
هه،الان چيزی به ذهنم رسيد،آنکه اصلاً آيا اشياء محدودند؟خوب ببين،هر جوری که ميخوای،اين حرفا چيه به هم می بافی؟! بايد روش دقيق بشم ببينم چيه؛ نمی دانم،چی شد؟!
17.3.05
aghaaaaaaaaa,shoma ha deletoon vase uni natangide?:((((((((((
ama deletoon besooze,be man ke kheili khosh migzare,hichcham delam baratoon natangide:D:D:D::D:D:D:D:D:D
byebyeeeeee,fek konam ta chand rooz nayam dige!hala maloom nist!ye vaghtam didi oomadam!
;)
آيا ارواح ساکن در اثير به اندوه انسان رشک نميبرند؟ *

گزيده هايی ازجبران خليل جبران _
من خلّاق شگفت انگيز و فوق العاده ام
... تا تو آمدی
... تا تو هستی
... تا تو خواهی بود
...
من در مسير تغييراتی مثبت قرار گرفته ام
14.3.05
اين بار وقتی که باران باريد
به افق خواهم نگريست
و نه آن بار, که هر بار خواهم گفت
آنچه افق با من دارد برای گفتن
برای نگفتن
برای تماشا،برای تنفّس
کمی از نزديک خود دور ميشوم
افق حس خوبی داشت
ادراک وسعت
ادراک صدای بيصدا
ادراک سکوت تا حد بی اندازه ی من
و سکوت مرا تا ادراک لحظه ی رويش ريواس هم برد
و می دانم که تو نمی دانی ريواس کجا می رويد،راستی ! ريواس می رويد؟

و ريواس مرا تا او

و او مرا تا من
و من مرا تا هيچ
و هيچ مرا تا هيچ
و
هيچ
...
چيز هايی هست که نميدانی،
هيچ کس برای تو تصميم نمی گيرد،
خودت نيز.
آمد خيال خوش که من از گلشن يار آمدم
در چشم مست من بنگر کز کوی خمّار آمدم
سرمايه ی مستی منم،هم دايه هستی منم
بالا منم،پستی منم،چون چرخ دوّار آمدم
آنم کز آغاز آمدم،با روح دمساز آمدم
برگشتم و باز آمدم،بر نقطه پرگار آمدم
هم من ماه مهتاب تو،هم گلشن و هم آب تو
چندين ره از اشتاب تو،بی کفش و دستار آمدم
خندان در آ ،تلخی بکش،شا باش ای تلخی خوش
گلها دهم،گرچه که من اوّل همه خار آمدم

افسانه ی تنبور -مولانا
من عيدی
من عيدی
من عيدی
کيا عيدی ندادن؟
واااااااااااای
،... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... .
آدمی که نيمی ديوانه است و نيمی عاقل
اين درد کمی نيست
اين بلا تکليفی آدم را کلافه می کند
:
خواهم آمد،
روزی باز خواهم آمد،
از فراز همان تپّه های سبز کوير قديم که آن شب،
برای اوّلين بار بر اين شهر غريب فرود آمديم،

تنهای تنها،

به يادت هست هنوز؟
و اين بار ،

ديگر تنها نخواهم بود،
تنها خواهيم بود،

وقتی که ما بياييم،تو ماه را خواهی ديد...

به ياد داری،
وقتی که سپيده زد و تو آمدی،
از فراز همان ماهور های قديم،
تپّه ها ی موج و ماهور کوير هم بود،
و آنگاه،
ما نيز ماه را ديديم،

ماه مادر شعور است،
مادر هرچه شاعر که تا به حال ديده يا شنيده اي،

و تو نيز شاعری

... وقتی که ما بياييم،تو ماه را خواهی ديد...
13.3.05
امروز باران نيامد
چند روزيست خيلی باران می آيد
من باران را دوست دارم
باران هم من را دوست دارد
وگر نه هيچ وقت باران نمی باريد

راستی،امروز باران نيامد؟


امّا همه چيز خوب است،چه باران ببارد چه نبارد!

روز های تازه!
12.3.05
you and I are only on the road!
8.3.05
شب برمی گردی از دانشگاه،توی مترو بعد از مدّت ها می تونی بشينی،و فقط سرتو بندازی پايين چون خيلی ها بی کارند،يا اگه شانس بياری و کنار پنجره باشی،بتونی باز هم بيرونو تماشا کنی،هه، و اون وقته که همه ی اتّفاق هايی که افتادند،يا نيفتادند ميآد توی ذهنم،بيشتر از همه يکی اين وقته، يکی وقتی ترافيکه،يکی هم موقع خواب،همه چيز ميآد در ذهنم،برای بعضی چيز ها و اتّفاق ها خودم رو تحسين می کنم،و برای بعضی اتّفاق ها سرزنش،به کار های به قول فريدون گفتنی ابلهانه که می رسم ديگه کم ميارم،دلم ميخواد زمان برگرده و دوباره در اون شرايط قرار بگيرم تا يه کار بهتر بکنم، امّا زمان هيچ وقت بر نمی گرده،خوب بود اگه بر می گشت؟ هوفّفّفّفّ من ديروز به نظرم چند تا کار خوب نکردم،يعنی چند تا کار نا خوشايند کردم،حد اقل برای من که اينطور حسّی رو آورد،نمی دونم شايد هم من زيادی حساسم يا سخت می گيرم،عجيبه،دارم ميترکم از اينکه اصلاً هم سخت نمی گيرم،امّا خيلی هم سخت می گيرم،نمی فهمم،يعنی چی اينا آخه؟ يه جور احساسی دارم الان که انگار کسی رو ناراحت کرده باشی و ندونی!!!،يه جور عجيب غريبی، به خدا رفع مسؤليت نيست،هر کسی ديروز از من دلگير شده،بگه،خوب؟ اگه چيزی هست بتونم کشفش کنم؛ يعنی می دونی يه بخشش اينه که فکر می کنم در ساعات بعد از ظهر از نظر انرژی يه جوری تخليه بودم و اين روی رفتارم با آدم ها و با خودم تأثيری که داشت،از نوع مثبت نبود؛ هوم م م م ؟
متأسّفم.
7.3.05
هوا خيلی عالی شده،من دلم يه استراحت طولانی ميخواد که خيلی آروم باشه،فقط منتظرم
تعطيلات شروع بشه،امّا دو هفته ديگه بيشتر نمونده،پس اين دو هفته رو هم خوب کار می کنمو بعدش به خودم
حال ميدم،آخی،...:
ولی الان بازم دلم ميخواد آروم راه برم،الان ميرم...

فقط ميخوام اين استراحته مطلق باشه،تعطيل تعطيل
ميخوام يه مدّت ذهنم سفيد سفيد باشه،اصلاً هم هيچّی نياد توش،ممکنه؟آره هست،ميشه،فقط
چند روز ديگه
من می گم :
احتمال صفر وجود نداره،اين رو در هر دستگاهی ميگم،در هر سيستمی،از هر نوع، اصلاً احتمال صفر در رياضيات هم نبايد وجود داشته باشه،آن چيز ديگری بايد باشد، ممم...؟
پ.ن.*:احتمالاً اين که آقايون گفتن احتمال اين که از يه جعبه ی پر از مهره ها ی سبز مهره ی قرمز بتونی خارج کنی صفره،دليل تاريخی،سياسی،فلسفه ای داشتن برای خودشون.
از اونجايی که احتمال صفر وجود نداره،پس احتمال اينکه من اشتباه کنم هم صفر نيست،پس اين يک تناقضه؟
ميگم هر جنبه از روح آدميزاد،(و شايد بقيه ی موجودات)،دوبخش داره،يک طرف بهت اجازه ميده لذّت رو تجربه کنی،يک طرفش دقيقاً در همون لحظه که همه چيز خوبه، ميآد وسط و يه خودی نشون ميده،و تو از حال خوشت ميآی بيرون،
امّا اين هم به ذهنم اومد که اصلاً چرا دوبخش؟شايد هم بيشتر،به تعداد من هايی که در تو زندگی می کنند و شب ها هم با هم دور آتش ميرقصند،و تو ممکنه گاه گاه بتونی صداشونو بشنوی،
بعد خودم به خودم ميگم،ببين، اينا بيشتر شبيه بازی با کلماته،امّا نه،بازی هست،خوب اصلاً صحبت کردن يا نوشتن معلومه که بازی هستن،امّا چيزی که يک بازی محض را از يک مفهوم که در خود بازی هم داره،متمايز می کنه،اينه که تو وقتی داری بازی می کنی فقط بازيه،نه چيزی کمتر،و نه چيزی بيشتر،...
هه،اصولاً من سرشار از سؤالم،امّا مسأله ای که مطرح ميشه برام اينه که اصلاً چرا سؤال،و اينکه اصلاً اهميتی داره؟!!! :(
6.3.05
مممممممممم،امروز تا حالا که خيلی ...
اوّل که روبه روی دانشکده خوردم زمين،به طرز ووّوحشت ناکی،يعنی اين جوری که پپّپّپّهن
شدم روی زمين،و تماماً خاکی شدم،دستم و پاهام هم درد گرفتند،گلناز که باهام بود،ميگه از
عمق فاجعه همين بس که اونم خاکی شد!

بعد هم نرفتيم سر کلاس،رفتيم تشويق بسکتبال ،که اونم تصميم گرفتيم بالاخره طعم
برد رو بذاريم بقيه هم بفهمن ديگه،ما که بخيل و نا مهربون نيستيم که!

آخر هفته هم که ميآن ترم فيزيک دو داريم،ای خدا اين گنجشکا چه گناهی کردن؟
4.3.05
جديدًجالب تر شدم(از اون نظر) خيلی ريزو دقيق تر از قبل شدم،البتّه مثل ساير ويژگی هام اين هم به طور سلکتيو* هست،اگر نخوام نه،امّا در غير اين صورت به طرز جديدی می تونم به هر چيزی گير بدم،از هزار روش ميتونم به يه موضوع واحد طوری نگاه کنم که انگار همچين مسأله ای برای اوّلين باره که در تاريخ اين عالم حد اقل مطرح شده،بد تر از اون انگار اصلاً وحدت نميتونه وجود داشته باشه؛ :))
،چه قدر هم از خود راضی،من تازه ای تازه ظهور کرده،با نقاب ها ی تازه،ايده های تازه و گاهی ترسناک،امّا از اون نوع اش که اگر بشه چی ميشه
*:selective
1.3.05
عجب،
آخه يکی نيست بگه کپی رايت ميخوای چی کار؟ کتاب قلّابی چاپ ميشه و هيچ کسی حقّ اعتراض هم ندارد. کتاب کيمياگر دو که چند وقت پيش در ايران چاپ شده،اصلاً به آقای پائولو کوئيلو ربطی ندارد،آخه اين يعنی چی؟
نمی دانم،می دانم که نمی دانم،پس من جدّاً هيچ ايرادی در پرسيدن سؤال هايی که به ذهنم می آيد،چه در سميناری که حتّی استاد ها هم هستند و چه در جای ديگر،شايد من شهامت زيادی دارم،اين که من اين طور فکر کنم کافی نيست،فکر ميکنم مثلاً يه ويژگی شبيه شهامت يا چيزی شبيه آن باعث شده که به خصوص اخيراً کار های تازه ای بکنم،حالت ها و رفتار هايی رو در خودم اوّلاً در ارتباط با ديگران و جامعه ميبينم که برام عجيبند
،انگار بخش های تازه ای از وجودم داره کشف ميشه و همه ی اين آدم ها،سمينار ها،و حتّی گربه های دانشگاه حکم سطلی رو دارن که با دقّت يا بی دقّت اين ها رو از داخل اين چاه عميق و تنها ی دور افتاده بيرون ميکشند، مثل کسانی که مطلبی رو ميخونند و حاضر ميشن وقتی بگذارند براش.
اين تنها تشبيهی بود که الان در اين شرايط به ذهنم اومد، شايد خيلی های شما ها که الان اين متن رو ميخونين در جريان بخشی از اين اتّفاق ها باشين، يک مثال که وقتی بی کار ميشم نقدش ميکنم:
1.اين آقای مک دونالد که اومده بودند سمينار بدند،خوب من هم برام سؤال پيش اومده بود، خوب اين واضحه که از يه دانشجوی ترم اوّلی سؤالی بيشتر از اين انتظار نميره،وقتی که آقايون استاد ها سؤال تخصصی يا رياضی ميپرسند،نميدونم،ولی مثلاً من اون موقع به هيچ وجه نمی تونستم خودم رو فقط به خاطر اينکه اون ها هم اونجا هستند و يا ممکنه بچّه ها کلّی دست بگيرن برام، نپرسم،اتّفاقاً متوجّه شدم که سؤال خيلی ها هم بوده.
...
جدّاً با اين جمله موافقم که ميگه:
هيچ اتّفاقی تصادفی نيست؛
هست؟
آخيش،
نميدونم چرا اين دفعه ای اينقدر طول کشيد تا بگيرم چی شده،اوضاع خودمو ميگم حالا هنوز هم يه اونجور حالی رو دارم،امّا اذيتم نميکنه،اونم هستش اين دور و برا بالاخره، گاه گاهی هم به جای من تايپ ميکنه و سر کلاس ميره يا همينجوری ميره آب آلبالو ميخوره ،حالا اگه گفتی من کدومام؟اگه تونستی از بين اين دو تا معلوم کنی من کدومام،اميدی هست که از بين ايکس* تا "من" هم بتونی، اين همون قضيه ی معروف من های متعدّده،اينم يکيش بود که مدّت ها بود پيداش نبود، انگار اون پشت مشتا قايم شده بود،طفلکی کلّی بهش بی محلّی شده بود،امّا حالا فعلاً هستم در خدمتش،البتّه با کمال ميل.
لالايی ها ، افسانه ها،دروغ ها
بچّه ها! ميخوام براتون قصّه بگم
قصّه های تلخ و شيرين
از آدمای خوب،از آدمای بد،
چاه ها لالايی ها،افسانه ها و دروغ ها.
دخترا،بياين اينجا،کنار من
ميخوام آواز بخونم از آسمونای بی ابر و آفتابی
از پری های دريايی،چيزای بی ارزش،چيزای با ارزش
در لالايی ها،افسانه ها و دروغ ها.
لالايی ها،افسانه ها ، دروغ ها،دروغ ها.
لالايی ها،افسانه ها و دروغ ها
يه آواز ميخونم و بعد ميرم
با لالايی ها،افسانه ها و دروغ ها
شايد ناراحتتون کنم،
شايد شاد شايد هم اشکتونو در بيارم
امّا همين که رفتم ميگين کاش اينجا بود
با لالايی ها،افسانه ها و دروغ ها
حالا که اينطوره گيتارو بدين به من
به چشمای من نگا کنين
شما رو به جاها يی می برم که تا حالا نرفتين
با لالايی ها،افسانه ها و دروغ ها
لالايی ها،افسانه ها ،دروغ ها،دروغ ها
لالايی ها،افسانه ها و دروغ ها
يه آواز ميخونم و بعد می رم
با لالايی ها،افسانه ها و دروغ ها

متنی که خوندين اوّلين ترانه ی کتابی به همين اسم از عمو شلبی خودمه،اينو اون قبلاً نوشته ،امّا باور کنين من بهش گفتم اينا رو بنويسه،اصولاً منو عمو شلبی خيلی مثل هميم ،


آهااااای،دارم ترانه ای ميگم براتون از لالايی ها،افسانه ها،و دروغ ها، ميشنوين؟ لالاييه،ميشنوی؟! من لالايی دوست دارم، لالايی ،افسانه،...،راسته يا دروغه؟
پل
پل تنها راه تو را برای رسيدن به آن سو کوتاه می کند
راهی به سرزمين های اسرار آميز که آرزو داری آن ها را ببينی
راهی از ميان چادر کولی ها و بازار مکاره ی عرب های سر گردان
و جنگل های مهتابی که تک شاخ ها در آن جست و خيز ميکنند.
بيا با من اين راه را طی کن،
بيا با من همراه شو در راه های پيچاپيچ و عوالم شگفت انگيز.
امّا پل تنها راه تو را برای رسيدن به آب سو کوته می کند
آخرين قدم ها را بايد به تنهايی برداری

از عمو شلبی