Wings of Desire :-)
30.4.06
از سکوت گفتن ها، بودن ها، از سکوت راست ها
تا سکوت نگفتن ها، نبودن ها، تا سکوت دروغين پرده ها
راه ها هست؛ دست کم راهی... خيلی دور... خيلی نزديک
چشمانت، بسته يا باز،نمی دانم... تا چشمانت از کدامين پنجره، تماشاگر کدامين راه باشند
تا نگاهت کجا ها باشد
دور يا نزديک، نمی دانم... امّا راه توست
آهای! با تو ام !!
چشم هايت کو؟
29.4.06
انار چند ساله ی خشک را تکان که دهی،
دانه هايش به صدا آيند...چه صدايی!
سخن از ابديت دارند...سخن از سکوت سال هاشان...سکوت.
دوست می دارم دل های آدم ها تکان ندهم،
و صدايشان بشنوم.
چی؟! لابد انتظار گزافی ست، نه؟
آخر، تکان هم که می دهم صدايی نمی آيد.
اصلاً شايد من کر باشم، هوم؟
نه! اصلاً کی گفته آدما بايد صدای همديگه رو بشنون؟! چه حرفا! مسخره ست.
فقط هر چند وقت يک بار، همان انار ها را تکانکی می دهم تا ببينم گوش هايم هنوز کار می کنند يا نه. و فقط حيف که ندانستم گوش هايم اگر هم سالم باشند، به چه کار آيند؟
خوش به حال همان ها که نمی شنوند.
گهگاه بد نيست واقعيت را با اندکی طنز بيان کنی؛ گويی که لازم هم است
20.4.06

...
صورت به شيشه ی پنجره ات چسبانده اي که چه؟
دورتر از پنجره های تماشا، چشمانت از پس چه می چرخند؟
درنگ نکن،
فقط پنجره را باز کن،
فقط برو،
فقط بپر
فقط بپر
...
15.4.06

...
نمی دانم چرا گريه کردن تا اين حد برايت دشوار است ... نه! نمی دانم.
12.4.06
امروز هوا فوق العاده ست...با خودم می گفتم...وقتی بر می گشتم خونه...وارد کوچه که شدم، چيزی رو ديدم که روزای قبل نديده بودم...از اون گلايی که روی ديوار ميرن و همه جا رو پر می کنن...از اون گلای زرد و ريز که همه جا رو پر می کنن...از اونايی که وقتی کوچولوتر بودم ميپريدم بغل بوته هاش...لبخندی اومده بود روی لبام که جلوترو ديدم...دو تا فاخته وسط کوچه بودن...از کنارشون که رد شدم، هيچ تکون نخوردن...چند قدم ديگه خونه بود...بهار اومده و امسال اين اولين بهاريه که اينقدر بهاره!
8.4.06
تنهات يافتم!
هر يکی به چيزی مشغول، و بدان، خوشدل و خرسند:
بعضی روحی بودند،
به روح خود،
مشغول بودند؛
بعضی به عقل خود،
بعضی به نفس خود!
تو را بی کس يافتم!
همه ياران، رفتند به سوی مطلوبان خود؛
تنهات رها کردند!
من، يار بی يارانم.
...
(خط سوم-شمس تبريزی)