Wings of Desire :-)
28.2.05
اثرات تازه کاری و ...
اومدم مثلاً قالب عوض کنم،گفتم لابد يک پريويو يی چيزی داره،نداشت،همه چيز قاطي شد
:(
حوصله هم ندارم درستش کنم،:((
دلم ميخواد الان برم راه برم،خيلی زياد،آروم،قدم های سنگين و آروم،خيلی سنگين،ميخوام
حالمو تو قدم هام حس کنم،امّا بيشتر از اين دلم ميخواد برم کوير
:(
آيا يک راه فهميدن اينکه بودن چه کسی را ميخواهی زندگی کنی،فهميدن اين هست که بودن کدامين را نميخواهی؟

اگر اين باشد،امّا،فکر ميکنم از آنجا يی که طريق بودن ها متفاوت خواهد بود،هرگز مطمئن نخواهی بود،ترديدی که حالا درکش ميکنی هميشه با تو خواهد ماند ،اين حالت معلّق بودن من را که ديوانه ميکند. در اين سر در گمی ،گيجی،تعليق و نادانی تصميمات بلا تکليف خواهم گرفت،
و اين اصلاً خوب نيست،
اين اصلاً خوب نيست.
از خودم انتظار زيادی دارم،چرااااااااا؟ :(


منظورم اين هستش که خيلی وقتا اگر يک اتّفاقی قرار باشه بيفته و نيفته حالا
آدم تا حدّی حق داره از خودش ناراحت باشه،امّا وقتی همين طوری فکر ميکنی بايد 100 درصد کامل باشی
خيلی سخته،اينو هنوز از سر خودم نتونستم بندازم،مدّتهاست،دارم روش کار ميکنم،نشده هنوز،پيشنهاد؟ يا اگه زيادی نيست يکی بگه نيست،بگه چرا،چی،چرا؟
27.2.05
فکر ميکنی يک آدم گيج چه جوريه؟
اوّل چيزی ميگه يا مينويسه يا ميخونه و بعد ميبينه که چيزی متوجّه نميشه،يا وقتی راه ميره بدون هدف
فقط راه ميره،يا برعکس؟يه آدم با ظاهر فوق العاده باهوش که اصلاً هم گيج و سر به هوا نيست.
نميدونم،من الان احساسم اينه که يه جورای خاصی چند روزيه که گيج هستم،نه اون جوری که بالا نوشتم.
يه جوری که خودم هم نميدونم،بهترين کلمه ای که ميتونم براش بذارم همين گيجی هستش
يه حالت که انگار تعطيل هستی،سفيد سفيد سفيد
بد هم نيست البتّه،اما ميخوام بشناسمش،فکر ميکنم برای همينه که پست های اينجا هم يه جورايی شده،خوب
اشکال نداره،دليلش هم منم...
26.2.05
خدايا،اصلاً يه جوری شدم،کلّی کار بايد انجام بدم،قاطی کردم،يه اتّفاقايی داره می
افته،امّا من خودمم درست حسابی در جريان نيستم!
*قطعاً بهترين حکمی که نوشتن برای من داره،آگاه شدن به خودم ،افکار و احساساتم
در هر لحظه هستش،در درجه ی اوّل اينکه اعصابم آروم ميشه،و ديگه اينکه فکر ميکنم نوشتن
از حرف زدن در اين مرحله ای که من هستم بهتر و سازنده تره،به اين شکل،در يک جايی که اگر
کسی خواست بتونه بدونه!
الان بايد برم،عجله دارم،طفلکی نازنين کوچولو
به نظرم قرار نيست آدم هر چی ميگه همه متوجّه بشن،اما مهمه که
کسايی که بايد و تو ميخوای متوجّه بشن،اينا با هم فرق دارن.
بعضی وقت ها آدم نميدونه به بعضی آدم ها چی بگه،بعضی وقت ها هم ترجيح ميده چيزی
نگه،بعضی وقتا هم اصلاً کسی به آدم چيزی نميگه امّا آدم يه چيزی به هش ميگه،حالا من
همه جورشو دارم!
25.2.05
Once I knew the depth where no hope was
and darkness lay on the face of all things
Then love came and set my soul free
Once I fretted and beat myself against
the wall that shut me in,my life was without the past or future,
and death a cunsummation devoutly
to be wished.

But a little word from the fingers of another fell
into my hands that clutched at emptiness,
and my heart leaped up with the rapture of living.
I do not know the meaning of darkness,
but I have learned the overcoming of it.

_Helen Keller
Hey,did you know you are not alone?!
I didn`t know!
:D
23.2.05
يه کتاب فروشی نزديک خونه مون هست که خوشم مياد ازش،حتّی اگه نخوام کتاب بگيرم ميرم يه چرخی توش ميزنم،امروز هم رفتم :)) يک کتابی ديدم،دنبال چند تا مورد ديگه بودم که چشمم خورد به اين کتاب:
تعاليم گائوتمه بودا برای گوسفندان
مصوّر:کريس ريدل
مصنّف:لوييز هاروارد
ترجمه:هرمز رياحی-نسرين طباطبايی-ناتالينا ايوانا
طرّاحی های خوبی داشت و نميدونين چه گوسفندايی داشت،واقعاً آفرين به ذوق های بيشماری که ما در اين ديار رؤيت ميکنيم،بادا باد هه هه،يه آقاهه اومده بود ميخواست واسه يه نفر يه کتابی بگيره،نداشت،مال پائولو بود،ديدم بيچاره داره پس ميافته بهش گفتم به جاش اونو بگيرين و با دستم بهش اشاره کردم،بسی شاد گشت و رفت تا بقيه ی عمرشو با اون هديه به خوبی و خوشی زندگی کنه. کتاب جالبی بود به خصوص عکس هاش،خيلی با نمک و گويا ی حال گوسفندای مهربون بيچاره ی ... بودن.
بارون ميومد،
در زديم،
خودش بود،اوّلين بار بود که قرار بود ببينمش،
فقط چيز هايی شنيده بودم،در رو باز کرد،گفت
ا،اين که درياست!

اينم از استقبال شيرين،بعد آشنا شديم...

کلاس تمرين فيزيکم رو عوض کردم ،تا بتونم هميشه برم،

هه هه،فقط خودم فهميدم چی گفتم ،نه؟
21.2.05
به هر چيز که فکر ميکنی فرقی ندارد،پاسخ تو يکی است،در ذهنت حک شده و
راه گريزی هم نيست،هر چند که تو نخواستی بگريزی.

هه،مگه نوشتنش گريزش از ذهن تو نيست؟
بله ولی فرقی ندارد،چون باز هم هست.بار ديگر که ذهنت رو باز ميکنی ميبينيش.
اصلاً به کار بردن واژه ی "يک اتّفاق" اشتباه است. برای اينکه يک اتّفاق اصلاً وجود ندارد،کسی ميتواند "يک" اتّفاق مثال بزند؟ -منظورم اين است که اگر هر چيزی رخ بدهد،باز هم آن "يکی"نيست،چون دامنه ی تأ ثير آن از يک پديده خارج است و تأثيری که ميگذارد برای همه ی عالم هستی است.
هر وقت که به موضوعی توجّه ميکنم،هميشه به اين نتيجه ميرسم که ما همه،هر چه از نوع آدم و هر چه پديده هست،همه و همه،در يک لوپ قرار گرفته ايم،اين را هيچ وقت نتوانسته ام برهانی برايش بياورم،و نه مثال نقضی،پاک گيجم ميکند، منظورم از نه خود کلمه ی لوپ ولی از مفهوم لوپ در واقع مرتبط بودن همه چی به هم است، هيچ چيز مستقلی که به بقيه ربطی نداشته باشد نميتواند وجود داشته باشد،شايد به کار بردن کلمه ی لوپ مناسب نباشد،دور چه طور است؟ ببين ميتونی يه مثالی بزنی که تنها و مستقل باشه و وجود داشته باشه ؟
*حتّی اگر موضوع مورد نظرم هيچ ارتباطی به اين مسايل نداشته باشد،من آخرش به اين نتيجه ميرسم
يه چيزی بگم؟!
واااااای،اين خدا خيلی منو دوست داره،همين ديشب که ميخواستم بخوابم،گفتم ای خداااااا،فردا بارون بياد
صبح با صدای بارون و پنجره از خواب بيدار شدم،مرسی!
نتيجه:خدا هم بلاگ منو ميخونه،ولی کامنتاش رو خصوصی يا ناشناس ميده!
18.2.05
وای،من خيلی الان خوشحالم
،فکر کنم دارم باعث يک يا چند تا اتّفاق خوب و عالی ميشم،
يوهوووووووووووو،
خيلی خوبه،فقط يه عالمه درس و کار دارم،که تو اين تعطيلی ها هيچ کدومو تا
حالا انجام ندادم،
راستی
من دوشنبه ميخوام برم يه جای خوب که ميدونم تاحالا هيچ کدومتون نرفتين،اصلاً نميشناسينش،
انقده خوبه،دلتون بسوزه،شرينی هم ميدن،
اگه خواستين بگين براتون شيرينی بيارم،
به من گفت:
ميدونی درد تو اينه که به درد مردم کار داری
17.2.05
کمتر از ذرّه نه ای ، پست مشو،مهر بورز
تا به خلوت گه خورشيد رسی چرخ زنان

"حافظ"
شيرينی
ا،شيرينی دوست داری؟
از کدوم طعم و مزّش بيشتر خوشت مياد؟شيرينی های خشک،تر،واای،شيرينی گردويی،...
بعضی از ما ها،وقتی از چيزی خوشمون ميآد ،اون قدر سريع به سمتش ميريم که برای خيلی هامون تازگيشو به زودی از دست ميده،امّا فکر ميکنم ،اين در مورد چيزی صادق هستش که مثل شيرينی باشه، چيز ها يی که مثل شيرينی نيستن،هميشه چيزی برای ديدن ،تماشا،کشف،و.. دارند حالا اگر هم قراره شيرينی باشه،بايد شيرينی باشه که تنظيم قند و کلسترل خون رو از بين نبره، خوشمزه هم باشه ،و بشه به کسی تعارفش هم کرد،خوب آخه فقط ما که نيستيم که شيرينی دوست داريم، ممکنه بعضی ها شيرينی رو با آب آلبالو،يا
با بستنی دوست داشته باشن بخورند،مانعی نيست، مهم اينه که شيرينی باشه،و جوری مصرف کنيم که برامون خوب باشه.

راستی غرض از اين پست تبليغ شيرينی فروشی من بود،من شيرينی فروشی هم زدم!
16.2.05
در چشمانم ، شمعی روشن ميکنم،شمع من نور دارد،شمع ها همه نور دارند،اين خاصيت اوست،شمع را ميخواهم هميشه روشن نگاه دارم،وقتی که باد ميآيد،دلم ميلرزد، وقتی که باد آمد گريه کردم،آن وقت ميان درختان جنگلی بودم،انبوه،امّا باد آنجا هم بود، باد آشوب گر من،شمع پر از نور من،درخت،عصاره ی من،تمايل من به ايستاده بودن، ايستاده زنده بودن،ايستاده مردن،سبز بودن،سبز زيستن،سبز مردن،اين تمايل هميشه ی من، باز به خود آمدم،کسی را ميديدم،در باد ميآمد،گاه آرام،گاه شتابان،امّا باز ميآمد، ديگر به ما نزديک بود،نزديک تر از همه ی درخت ها،حتّی نزديک تر از شمعی که هنوز نوری داشت، شمع او روشن بود،در باد آمده بود،امّا نورانی ترين نوری بود که ديده بودم،لحظه اي آرام تماشايش کردم،محو شد و رفت،امّا شمع او پای همان درخت قشنگ روشن ماند، تا هميشه،حالا دير زمانيست که او را نميبينم،شک ندارم که هنوز هم هست،گاه گاه که باد پنجره ی اتاقم را ميلرزاند،گرمای حضورش را حس ميکنم،وقتی از رويای ديرينم پر ميزنم،باز باد ميآيد،اين بار کس ديگری بود،امّا نه او کسی نيست،او "کسی"نيست،او خيلی شبيه من است...، حالا ديگر هر چه باد ميآيد شمع من تيره نميشود،من شمع ديگری روشن کرده ام،
يک شمع ...
يه چی قشنگ اون پايين گذاشتم
;)
آيا من خود حامل پيامی هستم يا خود پيامی هستم،برای عالم هستی؟
15.2.05
ای،امروز،يعنی همين الان ی دفعه ای دلم گرفت،ای...
چی بگم،حالا از اون حال ها يی دارم که دلش ميخواد تا صبح راه بره،قدم هاشم بين قدم
های مثل دايناسور های گياه خوار و گوشت خوار ميچرخه،آروم ،بی هدف و با هدف،گيج و منگ،
کسی که اصلاً اينجا نيست،انگار که هيچ وقت هم نبوده،نميدونم،فقط ...

هر کسی از ظن خود شد يار من
ازدرون من نجست اسرار من
...
ووووی،چرا اين پستای من تازگی ها اينجوری شدن،خوب،چرا نداره،اينجوريه ديگه،
اذيت نکن،خيلی هم خوبه،ولی خيلی جالبه ها،ای وای ،باز خل شدم،هيچی،اصلاً اينو کنم

يا نکنم؟ publish
من هر رويدادی را به يک فرصت طلايی تبديل ميکنم
من هر رويدادی را به يک فرصت طلايی تبديل ميکنم
چند لحظه ی تازه
ای خالق بزرگ يقين دارم که هدايتمان خواهی کرد
ياری کن تا باور کنيم که دير نشده است
ياری کن تا از طريق تو و از طريق يکديگر کامل شويم
ياری کن تا يکديگر را دوست بداريم
و
از شکوفايی يکديگر مراقبت کنيم
رشد يکديگر را تشويق کنيم
و
ترس ها ی يکديگر را بفهميم
ياری کن تا در يابيم که تنها نيستيم،
دوستمان دارند
و
دوست داشتنی هستيم
ادامه بدم يا ندم يا...
سال ها فکر من اينست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خويشتن ام
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا ميروم آخر،ننمايی وطنم

... ادامه بديم؟
14.2.05
سخنی از انجيل
در جهان درد و رنج فراوان خواهی داشت،امّا شجاع باش،چون من بر دنيا چيره شدم.
انجيل يوحنّا
ديشب و من و حال خوش:)
ديروز خيلی برام روز تازه ای بود،ديشب خيلی آروم ولی با شور و شوق خوابيدم،اين حس عاليه(ولی من ازش عالی ترم) اگه بخوام براش دليل بيارم،يا شايدم علّت،ميتونم به اين موارد اشاره کنم:
*سه تا کلاس خوب داشتم!
*هديه دادم
*طبق قراری که با خودم گذاشته بودم،ريسک هم کردم،يعنی کاری که نميدونستم چی ميشه
آهان،تصميم گرفتم که سنگينی احتمالی واحدامو بپذيرم،و يکی از همين 3 تا درس توپّمو حذف نکنم(البتّه من کلّا دل زدم به دريا،يکی از (ريسک هايی که کردم همين تصميم قاطعانه بود
13.2.05
So Hard To Decide,...
ميترسم
ميترسم از اينکه تو زنگيم وقت کم بيارم
ميترسم
ميترسم از اينکه کسی رو آزرده کنم
ميترسم...

نميدونم آيا اينکه آدم صريح باشه و هر چی که هست و بدون تأمّل نشون بده،
چه وضعی داره،ای خداااااااا،آخه من چه کار کنم،
يه وقت تصميم ميگيرم تو خودم باشم و اصلا با عالم بقيه کاری نداشته باشم،يه وقت ميگم هر چی که دلم ميخواد
ميگم،هر کاری که فکر ميکنم خوبه انجام ميدم،امّا گاها از اين ميترسم که کار اشتباهی بشه،
يا خيلی وقتا ما آدما نگران برداشت ديگران از اعمال و حالات خودمون هستيم،برداشتی که اونی
نباشه که ما ميخواستيم بگيم،حال آنکه ما خيلی هامون ميدونيم که هر کسی يه جوريه،و
دليلی برای نگرانی از اين بابت وجود نداره،امّا واقعا زندگی کردنش آسون نيست!
اين چند روزه يه کارای پر ريسکی کردم،تا اين لحظه نتيجه اش معلوم نشده،فعلا من گيج شدم
البتّه من معمولا گيج هستم،اينو خودم خوب ميدونم ،...
ادامه دارد

I Wanna Risk!
12.2.05
?! Is This That One ?
چقدر بعضی آدم ها ساده و راحت و قشنگ نگاه ميکنن،ببين،توی اين برف پريدم تو اتوبوسی که هيچ موقع سوار نميشم،هر چند
هيچ وقت از اين خانوما ی تو مترو و اتوبوس دل خوشی نداشتم،ولی يکيشون حرف خوبی ميزد،بقيه ميناليدن از
برف و سردی هوا،که می گفت،گرما را که اينقدر حس نميکنی،وقتی سرد ميشه ببين چقدر ميفهمی،حالا ببين چه خوش ميگذره،و بعد
گفت اون موقع که 15 سالم بود تو جادّه به سمت شمال گير کرديم و در حالی که ميخنديد گفت که
از سرما يخ زديم،خيلی خوش گذشت،برام جالب بود،با اينکه از سرما يخ زده بود،ولی بهش خوش گذشته
بود،عقلش سالم بود،شک نکن
و من برای نشون دادن حس خوبی که بهم برای لحظه ای منتقل کرد و توجّهم را به اين جلب کرد که
واقعاً اشکالی نداره اگر امروز مترو انقدر تاخير داشت،يعنی اونقدر مهم نيست که خودت را به خاطرش ناراحت کنی،
وقتی خواستم پياده شم گفتم خدا حافظ و بهش نگاه کردم.
بگذريم از اينکه امروز چقدر باز هم برای بيرون رفتن درد سر داشتم،ولی يه جور آرامش خاصی دارم،...
فکر ميکنم من اگر بتونم کاری در جهت درست کردن اوضاع انجام بدم خوب انتخاب ميکنم که انجام بدم،
و اگر نه،چرا به خاطر هر چيزی که تو اين خيابونا ميبينم،انقد اذيت ميشم و فکر ميکنم من بايد حلّال مشکلات همه ی
آدما باشم،تازه به علاوه ی خودم،نميدونم،اميدوارم اين چيزی که الان به ذهنم اومده صلب مسؤليت نباشه.
يک خاطره:D
اعتماد به نفس يا حماقت يا...؟!!! بر ميگردم به وقتی که اوّل راهنمايی بودم: اومدن گفتن کی ميخواد مسابقه ی شنا شرکت کنه؟دستمو قشنگ بالا گرفتم و گفتم من㱺 نفر از مدرسه رفتيم()هر دوتامونم از اون خرخونا بوديما،آخ هر موقع يادش ميافتم خيلی ميخندم...،روز مسابقه بود،هر کس بايد 2 مدل ميرفت،حالا منو ميگی،همون کرال سينه رو به زور ميرفتم، تازه يادم افتاد که ،عزيزم،تو کدوم 2 تا رو ميخوای بری آخه؟امّا،آخر رفتم گفتم حالا يه چيزی ميشه ديگه، که سری اوّل رفت و برگشت بود، هالا تصوّر کن،همه سريع رفتن سکّوهای کناری رو گرفتن،من افتادم وسط وسط،اينم عيبی نداره، حالا از اين طرف،من هميشه تو آب سرد آب بازی کرده بودم،تا پريدم تو آب،چشمت روز بد نبينه جوون، حالم از آب ولرمش بد شد،تا وسطش که از اون وسط رفتم ديدم همه رسيدن آخر مسير، ديگه با اجازتون تا آخرش رفتم ولی ديگه برگشتو نيومدم،اونی که واسه ی من وقت گرفته بود،يه جوری نگاه ميکرد انگار که [...]،خوب مگه چيه؟ بد از اون افتخاری که کسب کردم،معلّم ورزشمون حسابی دوستم داشت،به طوری که ورزشم رو 2 سال که معلّمم، بود يه بار 17 و يه بار هم 18 لطف فرمودن(تنها کسی که 20 نميشد من بودم:( )،واای،ولی من هنوزم ميگم که من در مسابقات شنا افتخار آفريدم:)). حالا که ديگه موها ی سرم سفيد شده ، ميخوام ببينم اون چی بوده؟يه آدم ديوونه ی خل،يا يه آدم سرشار از اعتماد به نفس که از رو هم نرفته يا يه جور ديگه؟
تا حالا کرخت شدی؟
وقتی خشمم را ابراز نميکنم،همه ی احساساتم کرخت ميشن،حتّی احساس شادی و نشاط.
راه رفتيما...
اون روز خيلی با هم راه رفتيم و حرف زديم،و چه زود گذشت،بعد برای اينکه هيچ کدوممون همه ی راه رو تنها نره،رفتيم تا زير يه درخت ديگه،عجب روزگاريه،نه؟ توی برفا و روی برفا و با برفا راه رفتيم،و آدمای لباس آبی پوش با مزّه رو هم ديديم، خيلی خوشحال هستم،احساس ميکنم يه راه تازه هست،يه حس تازه که تا حالا نداشتم،من عاشق حس ها ی تازه ام،مرسی از اينکه اومدی و راه اومدی!!!! حالا پيش به سوی درختا! درختا يه چيز ديگه اند، آهااااااااای همه ی درختاااااااا: دوست داريمتون،يه عالمه،...
11.2.05
:نوشته اي از يک دوست
قبل از حرف ،
قبل از شک،
قبل از عبور واژه از ضرورت فک،
قبل از ما،
درخت تنها بود و ماه دنبال چشم کسی ميگشت
آنوقت نه زشت بود و نه زيبا !
ما آمديم
هبوط ما ميان حلاوت سيب و
.سکوت دو فصل اتّفاق افتاد
انگشت حس نخستين،
.دو ساقه ی بی ربط معنا را،دچار رابطه کرد .
هستی بدل به پيوند نور و سايه شد .
درخت تازه پديدی آمد .
ماه بدل به بعد منقّش شد .
و بعد واژه شکفت
هنوز نه زشت بود و نه زيبا
بعد از حضور مانع هوش
وقتی سکوت فصل ترک خورد .
خلسه ی خود دار خاک، خراب شد
سبز بدل شد به ساقه،
به برگ به گياه
سرخ بدل شد به گل،به سنگ به تيشه
آبی بدل شد به آب،به چشم و دريچه
زرد بدل شد به خواب،
به آفتاب و ستا ر ه
تيره بدل شد به نان،به شب،به سايه
سايه بدل شد به مرگ
مرگ بدل شد به آه به غريزه
رنگ سفيد ملايم به روح بدل شد
روح بدل شد به برف
برف بدل شد به بعدا .
به فرصت بی هوش
حالا، چه زشت ،چه زيبا
.درگير ترانه و رنگيم ما
9.2.05
کمک
جديدا يه جوری شدم،فکر ميکنم خيلی مفاهيم رو سخت ميگيرم،به خيلی چيزا گير ميدم،
متا سفانه لزوما به کسی هم نميگم،اصلاً پاک گيج شدم،سر در نميآرم چه اتّفاقی داره ميافته
8.2.05
It`s snowing...
Children do Love snowing,What would happen if I traveled to past,I could laugh from the core of my heart,I could be just here,breathing with every drop ...

But I can,I do like it too,I wanna make a snowman now,and then i will eat an "ice cream"!


7.2.05
حرف راستو بايد از زبون کی شنيد؟
دو تا دوستی هست که به من ميگه "سلام،چطوری شاد؟"
اصلاً اسم منو بلد نيست که،اسم من شاده:)).
خيلی با مزّس نه؟
:))
بايد تيز بشم:))
بايد چاقو هايم را تيز کنم.
6.2.05
راه های زيادی وجود دارد،به تعداد آدم ها،شايد هم بيشتر،نه؟
فرانکل به نقل از نيچه:
کسی که دليلی برای زندگی دارد،راه اين زندگی کردن را پيدا ميکند.
ای روزگار !
اغلب اوقات فراموش ميکنيم که ما امکان انتخاب داريم.
5.2.05
Feed Back,...
ميدونين چيه !؟
هر آدمی تو اين عالم بزرگ،يه حسی بيشتر از بقيه ی حسّاش داره،مثلاً ميگيم
تو مظهر شيطنتی،يا اون مظهر شور و انرژيه،فلانی مظهر اعتماد به نفسه،
يه حسّی که هر جا که ميری ،باهاته،و بقيه اونو حسّش ميکنن.
چقد حس حس کردم،موقع نظر دادن اينو فراموش کنين.
حالا يه خواهش:
خيلی خوبه که شما به من فيد بک بدين و هر کدوم به من بگين به نظر شما من
چه خصوصيتی رو بيش از همه دارم،به طوری که بشه بهش گفت ارزش وجودی من؟
مرسی.
***هيچ مهم نيست اگه زمان زيادی از آشنايی من و شما نميگذره،هر چی که مياد همون رو بگيد،
هر چی که هست،فقط يادتون باشه که يه ارزشو ميخوام نه يه ويژگی منفی رو...
Thank You !!!
You were always there when I needed a friend,
You were there throughthick and thin.

When I needed things alonglife's way,
You were always there to helpin some kind of way.

When troubles and toilswould always abound,
And I needed a friendyou were always around.

A true friend is worth morethan silver and gold,
And if I had riches uponyou I would bestow.

You are an angel a friend indeed,
and I thank you for beingA friend to me!

Wow...
What a Friday:(,
It`s snowing friend,
Do you remember the last rain in the last year of previous life?
many years ago,
when nobody was here,remember that,remember that,again and again...

But many things have changed,freind,
Those were the days my friend,
We thought they`d never end,

It`s snowing yet,
Any way:
ENJOY IT !!!

YoooHooooooooooooooooooooooooooooo!!!....


2.2.05
باز هم تضاد...
من و ما،اين موجودات پر تضاد که وسعتمان را شکل ميدهند،به اندازه ی همين تضاد های بی اندازه ميفهميم و ميبينيم
چه بايد کرد با اين همه تضاد...؟
نزديک است که از تورّم ادراک دور و برم ،از درک سايه روشن اطراف،از تضاد،بدل به انفجار شوم.
طبيعت صاف صاف است.
تفهيم صاف طبيعت را ذهن خراب ميکند،مثل کفتار گرسنه اي از هر توان تو چيزی به کار ميگيرد.درنده خوست ذهن،اهل تشکيک و بيحوصلگيست.خط` صبرو يقين را از لوح روح نميخواند.
...نميدانم
هميشه درد در پشت ندانستن من و توست.پشت ندانستن هر آدم دوست،پشت دوست.
انتخاب ...خيلی کار سختی هست
title رو ميگم
...
رفتار و آثار ما چيزی جز پاره های وجود ما نيستند،ممکن است که زبان توانايی دروغ داشته باشد،امّا هنر فاقد اين توانايی است.
1.2.05
اثبات ميکنيم،چه چيز ها يی را هم...
خدا موضوع ا گمشده اي نيست که ما سعی بر پيدا کردنش داشته باشيم،ثابت کردن خدا چيز عجيبيست.
خدا ثابت است .برای او فرقی نميکند که اين ثبت و ثبوت را ما خلايق ميفهميم يا نه،اگر در اين جهان بينهايت و در اين دنيای مدوّر ا کشدار چيزی گم است،خود ماييم،اگر چيزی ميبايست ثابت شود تنها خود ماييم،ما خودمان را پيدا کنيم همه چيز حل است،ما خودمان را ثابت کنيم همه چيز حل است،فقط ميخواستم همين چيز ها را بگويم.
جستجو...
فکر ميکنم جستجوی خدا ابلهانه است يا کار آدمهای گيجيست که يک منظره ی بينهايت را از دوربين مينگرند.کادر محدود مجال درک آن تماميت را نميدهد.بايد دوربين را کنار گذشت،برای ديدن آن منظره ی بينهايت بايد چشم شد،هر سلّول بدنت بايد چشم شود،اينگونه است که ميتوانی پس و پيش و بلا و پايين را ببينی.
امّا چگونه ميتوان جملگی چشم شد؟ساده است،به آگاهی رسيدن.با شناخت همين سلّول ها ،همين دست ها،همين دوست ها،همين دشمنان،همين اندرون تاريک و روشن،همين سايه ها و انوار درونی.
همين توانا يی ها،نا توانی ها،همين سياه ها،همين سفيد ها،همين فهم اندازه و وسعت،وسعی که هر روز و هر ثانيه محک ميخورد،امروز چه اندازه بزرگم،چه اندازه حقيرم،عقاب را ميبينم،در بال های عقاب گسترده ميشوم،کرم را ميبينم،در حرکات مارپيچش پيچ ميخورم،با او خاک ميخورم،عقاب در من است امروز،کرم در من است امروز،من چقدر کرم دارم ،من چقدر عقاب دارم.
خوب است که مينويسم!..
خوب است که مينويسم،نوشتن را دوست دارم،نوشتن بر خلاف حرف زدن به آدمی انرژی ميدهد،انگار چيزی به خودت به يادگار مينويسی،نوشتن موجب مرور توست.
پنجره ها...
در من هزار پنجره است.هر پنجره به سمت صدا يی،به سمت نگاهی،به سمت خدا يی باز ميشود،در من تقدير درک زمان توريست که شام و روز در آنی بدل به هم ميشوند.خوبی بدل به بد،بدها بدل به خوب،زيبا بدل به زشت،زشتی بدل به هاله زيبا،روشن به لحظه اي تاريک،تاريک به لحظه اي روشن.
...
به خدا گفتند برای چه خلق ميکنی،فرمود برای آنکه شناخته شويم.
تکثر
اصل وحدت يافتگی در خالق است و مخلوقات او مجموع تکثر هستند.ميتوان از درک ا مجموع تکثر پی به واقعيت برد.