Wings of Desire :-)
19.3.09
سبزی تازه ی درخت ها و چمن ها را سپاس
می خواهم در پست آخر سال هشتاد و هفت اين وبلاگ که خيلی خوب يادم می آورد گذر عمر را،
سپاس بگويم..درد دل کنم..آرزو کنم..آرزو کنم و آرزو کنم...

مجالی که می يابم، نگاه می کنم که کجای اين هستی ايستاده ام و چرا..حالا که گويا کم کم مسافرم به جايی که مدت ها می خواسته ام، احساساتم در اين باره آن قدر جديد و مخلوط و فراوانند که فعلاً نمی توانم راجع بهشان چيزی بگويم و نمودش فعلاً اشک وقت و بی وقت است و هجوم آرزو ها و تمنّا ها و خيالات و ترس ها و غم ها و حسرت ها و زندگی نکردن ها و دغدغه ها... که نمی دانم کدام ها را در چمدان خواهم گذاشت و کدام ها را همين جا برای هميشه جا خواهم گذاشت؛ اما دست کم می دانم کدام ها را حتماً خواهم برد

سالی که گذشت، تجربه های کوچک و بزرگ عموماً دشوار و متنوعی داشتم؛ و تجربه های شاد يا اندوهناک که لحظه ايشان را با هيچ چيز تاخت نمی زنم.. اساساً انگار من آدم تاخت زدن نيستم..همه چيز را باهم می خواهم همان گونه که هستند
  
سپاس می گويم تمام لحظه های سنگين و غم و اشک و تنهايی را
سپاس می گويم تمام لحظات رها و شاد و آرام و همراهی را
سپاس می گويم لحظاتی که عشق را تجربه کرده ام
سپاس می گويم لحظاتی را که مستقل، قوی، و اميدوار بوده ام
سپاس می گويم لحظاتی را که کم آورده ام و تسليم شده ام
سپاس می گويم لحظاتی را که به آرزويی رسيده ام
سپاس می گويم لحظاتی را که به آرزويی نرسيده ام
سپاس می گويم انسان هايی که در زندگی ام هستند؛ آنها که دوستند و نزديک، و آنها که دوست نيستند و دور
سپاس می گويم برای زيبايی هايی که در هستی می بينم، لبخند کودکی، رقص عاشق جوانی، آرامش پيری
سپاس می گويم آسمان را، زمين را و هستی را 

باشد که آنها که از من رنجيده اند، با تمام قلبشان مرا ببخشند و باور داشته باشند که دلم صاف و زلال است
باشد که آنها که ازشان رنجيده ام را ببخشم، مستقل از آنکه رنجش برای چه بوده است
باشد که همه ی انسان ها شادی، آرامش و عشق را تجربه کنند
باشد که چشم هامان را لحظه ی تحويل سال ببنديم،  آرزو کنيم و زمانش که شد، محقق شدنش را سپاس بگوييم

17.3.09
امشب چيز هايی بر انگشتانم می آيد برای نوشتن...
نه! شبکه های اجتماعی آنلاين، مثل همين فيس بوک، اصلاً هم باعث نمی شوند دل آدم ها، دست کم من يکی، تنگ نشود. احتمالاً روی من تأثير بر عکس هم خواهد داشت وقتی عکس کسی را ببينم که دلم برای يک لحظه کنارش بودن، خيس خيس است..برای يک قدم زدن..يک نگاه..يک کل کل کودکانه.. لپتاپش از من به او نزديک تر است..و من حسودم..او گريه می کند و من کنارش نيستم..می خندد و من نيستم..روز های سخت دارد و من نيستم..عکس هايی تگ می شود که من نه عکاسشم نه کنارش..نه، هيچ چيز باعث نمی شود دلم تنگ نشود..هيچ چيز هم باعث نمی شود کاری کنم که تنگ نشود..چرا که می خواهم دلم، دلم باشد..من مسئول دلم هستم..دلم تنگ خواهد بود و چاره اي نمی يابم..هرقدر هم خودم را مشغول کنم و دانشجوی درجه يک بهترين دانشکده ی دنيا هم باشم، شب ها به خودم دروغ نمی گويم ديگر..حقم است لابد..منم که می روم سفر..اما می دانی.. حقيقت آن جاست که دلی که تنگ است، برای اين است که آن قدر بزرگ است که تنها در سينه ی خودش نمی تپد..جايش نمی شود..جای امن ديگری می شناسد که آنجا تپيدن را هم تمنّا دارد..خيلی دور..خيلی نزديک.. 

آن وقت..شبی، لحظه اي، شاعر می شوم و در تاريکی اتاق کورمال کورمال کاغذی پيدا می کنم و می نويسم: من به خدا هم حسوديم می شود..اگر آن قدر نزديکت باشد..و به بادی که گاه دور است و گاه نزديک..و بغض می کنم و رؤيا می پردازم که کاغذم را ميخوانی..و مرا که سردم است و بی هوش افتاده ام، نرم و آرام می پوشانی..و گرم می شوم..و می فهمم که آمده اي.. 

پ.ن. حالا دانشگاه شريف بيايد اطلاعيه بزند که: نرويد، همين جا بمانيد درستان را بخوانيد..يکی نيست بگويد درس اولويت خيلی هايمان نيست آقای محترم! اولويت ما چند آدم با شعور غير احمق است اگر قرار است آقا بالاسر داشته باشيم و جامعه اي که درمان شود؛ که نمی شود. ما هم نمی خواهيم بيش از اين بيمار شويم. ممنونيم از پيشنهاد دلسوزانه، هوشمندانه و انسانی تان