Wings of Desire :-)
30.3.10
غذای نازنین در آوردی مکزیکی


29.3.10
صدای زنگوله ی ماسوله در نیویورک

یک کاری که کشف کردم دوست دارم، رفتن به مغازه های خاص است. مثلا این مغازه در بروکلین داخلش آینه، صندلی، لباس، رو میزی، گل و گلدان، عود، شمع و از این جور چیز ها داشت. نور ملایم خورشید از شیشه می آمد تو و حس آرام و زلال خاصی به فضایش میداد. صاحبش یک خانم ۴۰-۵۰ ساله با موهای مشکی و پوست روشن و خوش برخورد. گلدان را که برای کسی که به خانه اش میرفتم خریدم، پرسیدم میشود چند تا عکس از مغازه تان بگیرم، خیلی قشنگ است. و گفت حتما، موجب خوشحالی ست. چند تا عکس گرفتم و آمدم بیرون. نه.. داشتم می آمدم بیرون که به دستگیره اش از این زنگوله های حلبی یا آهنی یا هرچه دیدم کپی آنچه ما در خانه مان داشتیم و چقدر اوایل که خانه باغ گلابدره بودیم باهاش بع بع میکردیم و بعد ها چه م. و ه. خوششان آمد و آنها هم زدند به سقفشان. فقط آن مهره های آبی فیروزه ای را کم داشت. اما مرا پر دادند آن زنگوله ها. دیگرغمناک نشدم. حس شیرین عجیبی بود ته دلم. بالاخره یک روز نه چندان دورباز هم بع بع میکنیم. از این زنگوله ها در نیویورک هم پیدا میشود حتی اگر از تهران و ماسوله نیاوریم. کمی آن طرف تر، باز از این گل های زرد دیدم که بچه تر که بودم میمردم برایشان و آن موقع که هنوز با کندن گل ها از شاخه مساله ای نداشتم حتما این کار را هر طور شده میکردم. از این گل ها در سنترال پارک و خیابان هم دیده بودم، اما این یکی خیلی خواستنی مینمود. بهار دیده میشود. بهار هم اسم قشنگی ست ها. نه؟







سه زنگوله

22.3.10
بهاریه ۱
هوا دیوانه وار زیباست. هوا، زیبایی دیوانه کننده ایست. چنان ملس که میخواهی تمام خوشحالی هایت را فریاد بزنی که مردم لبخند بزنند و برایت آرزو های بهتر کنند. این کار را خوب بلدند. سبزی تازه. میگویند اینجا شکوفه های خیلی بزرگی دارند درخت ها نسبت به ایران. منتظرم ببینم. میگویند یک ماه دیگر سنترال پارک غرق شکوفه میشود. کوچک تر که بودم، پاییز را خیلی دوست میداشتم. حالا هرچند که همه ی فصل ها را، اما این اوایل بهار، مجنون میکند آدم را. هواست که اینجوری میخزد زیر پوست آدم یا استرس ددلاین ها یا چیز دیگر یا همه ی موارد؟

پ.ن. از این اولین بهار و اولین سال تحویل این گونه ای ام بعد تر خواهم نوشت که آغوشم چقدر تمنا داشت که هنوز حسش میکنم. که چقدر مهر داشت. که چه تلاشی کردم که عادل که تلفن کرد اشکم سرازیر نشود که شد. که چقدر آرزو کردم. و چه آدم ها از سکوتم آن دقیقه های تحویل سال متعجب بودند و تمرکزم که آرزویی جا نماند. که نام جدیدم "شاه وش سرو خانم" آمد از قول جناب حافظ و چه مرهمی بود. خواهم نوشت.
21.3.10
Thanks to Golnaz for bringing it up :)
بهاریه


خلاصه بهارى ديگر

بى حضور تو

از راه مى‏رسد، ...



و آن‏چه كه زيبا نيست زندگى نيست

روزگار است،



گُل نيلوفر مردابه اين جهانيم

و به نيلوفر بودن خود شادمانيم،

سقفى دارد شادكامى

كف ناكامى ناپديد است.



هر رودخانه‏اى به درياچه خود فرو مى‏ريزد

به حسرت زنده رود زنده نمى‏شود رود

نمى‏شود آب را تا كرد و به رودخانه ديگرى ريخت

به رود بودن خود شادمان مى‏توان بود.



بهار، بهار است، و بر سرِ سبز كردن شاخه‏ها نيست

برف، برف است، هواى شكستن شاخه‏هاى درخت را ندارد

برگ را، به تمنا، نمى‏شود از ريزش باز داشت

با فصل‏هاى سال همسفر شو،

سقفى دارد بهار

كف يخبندان‏ها ناپديد است.



دستى براى نوازش و

زانوئى براى رسيدن اگر مانده است

با خود مهربان باش،

اگرچه تو نيز دروغى مى‏گوئى گاهى مثل من

دروغت را چون قندى در دهان گسم آب مى‏كنم

با خود مهربان باش.



نبودم اگر نبودى،

دروغ تو را

خار تشنه كاكتوسى مى‏بينم

كه پرندگان مهيبت را دور مى‏كند

به پرنده كوچك پناه مى‏دهد،

سقف دارد راستى

كف ناراستى ناپديد است،



اى ماه شقه شقه صبور باش!

چه‏ها كه نديده‏ئى

چه‏ها كه نخواهى شنيد

ما التيام زخم‏هاى تو را بر سينه مجروحت باز مى‏شناسيم

ماه لكه لكه!

مثل حبابى بر دريا بدرخش و

با آسمان خالى خود شادمان باش،

جشنواره آب است زندگى

چراغانى رودها كه به درياها مى‏رسند

زخم خورده بادها، زورق‏ها، صخره‏ها

سقفى دارد روشنى

كرانه تاريكى ناپديد است.



انديشه مكن كه بهار است و تو نرگس و سوسن نيستى

به حسرت زنده رود زنده نمى‏شود رود،

خاكت را زير و رو كن

ريشه و آبى مباد كه نمانده باشد،

سقفى دارد زندگى

كف نيستى ناپديد است،

به رنگ و بوى تو خود شادمان مى‏توان بود،

گُل نيلوفر مردابه اين جهانيم

و به نيلوفر بودن خود شادمانيم


شمس لنگرودی

18.3.10
سر اومد زمستون-بخش ۲
central park
Met museum of art stairs in the street
central park
central park
central park
central park
central park
Met museum of art stairs in the street
chahar shanbe souri
chahar shanbe souri
chahar shanbe souri
حالا که دارد بهار میشود، میشود این را به خوبی در شهر دید. آدم ها ظاهرشان قشنگ تر شده. دست کم متفاوت و این تفاوت و گذاراز زمستان به بهار خیلی زیباست. هر میدان و پارک و کافه و خیابانی بروی، یک تعدادی آدم جمع شده اند و کسی ساز میزند، کسی میرقصد، کسی آواز میخواند، کسی کتاب میخواند، کسی نگاه میکند، کسی میبوسد، کسی سر به شانه ی کسی میخوابد، کسی عکس میگیرد، کسی میخندد..ندیدم کسی گریه کند این روز ها، اما خب لابد کسی هم گریه میکند. آدم اینجا منتظر فضا نمیشود و اگر میخواهد بنشیند مینشیند و اگر میخواهد دستی را بگیرد میگیرد ..
زمستان هم داستان خود را دارد که حالش نبود و ننوشتم. الان که میل نوشتنم می آید از بهار مینویسم. زمستان آینده از زمستان هم مینویسم. امید که حسش باشد.
موزه ی متروپولیتن در ضلع شرقی سنترال پارک و کافه های فراوان در آن اطراف این امکان را به من میدهد که بروم یک سر به موزه بزنم و چیز های جدید را ببینم، یک قدم در پارک بزنم، بدوم یا دوچرخه یا اسکیت بازی کنم، بنشینم یا دراز بکشم، عکس بگیرم، کتابم را هم یا در پارک یا یک کافه بخوانم و هم کارم را کرده باشم و هم زندگی ام جدای از آن نباشد آن قدر ها. میتوانم در لباس پوشیدنم هم تنوع بیشتری بدهم که البته این به هوا ربط دارد و نه موقعیت پارک و موزه.
شهر پارک های با مزه ای دارد، یکی از همین باغ ها چند روز پیش یک خانم فیلم ساز ایرانی دعوت کرده بود برای چهار شنبه سوری. آمریکایی هایی که آمده بودند، انقدر باز و روان بودند و میخواستند لذت ببرند که من به این نکته نگاه کردم که اصلا "لذت بردن" چقدر در فرهنگ عام ما مهجور افتاده. بچه های ۳-۴ ساله ی آمریکایی از روی آتش با هیجان و برای اولین بار میپریدند و کسی "بکن نکن"شان نمیکرد. و میتوانستم ببینم چقدر از ته دل میخندند. مقایسه کردم با چهار شنبه سوری هامان در ایران. دست کم آنچه نسل من دید. دست کم آنچه من دیدم بیشتر سال های زندگی ام. مراسم خیلی منظم و تمیز و روان برگزار شد. گویا در نیویورک اولین سال بود که مردم برای چهار شنبه سوری جمع میشدند که البته اکثرا هم ایرانی نبودند و شاید این برای من لذت بخش تر بود. دست کم مثل کالیفرنیا یا تورنتو که میگویند داغان نبود
حالا که چند ماه میگذرد، دارم ریز ریز تاثیرها و یاد گرفته ها و ... ای که در سال های زندگی ام به واسطه ی بودن درجایی که در آن به دنیا آمده ام را میبینم و فکر میکنم چیز هایی هست که باید از نو در حافظه ی یاد گیرنده ی من نوشته شوند. چیز هایی مثل همان "لذت بردن"، "آسان گرفتن"، "خبری نیست آن قدر ها و آرام بودن"، "ساده لذت بردن" .. تئوری شناختی اجتماعی که این روز ها خوانده ام این را برایم ملموس تر میکند. آنچه من یاد گرفته ام در این سال ها و آن چه رفتار میکنم، به محیطی که در آن بوده ام به شدت بستگی دارد و برای کسی مثل من (شاید همه ی آدم ها) پیدا کردن نکته هایی که برایش سازنده نیستند و تغییرشان, کار آسانی هم نیست هرچند لذت بخش. دیدن چیز های خوبی که آن فضا به من داده و قوی تر کردن و حمایت از آنهاهم لازم است که کم لطفی هم نکرده باشم. دارم عملا لزوم خوانده ها و شنیده هایم را از انبوه راه های "خوب" زندگی کردن و ... لمس میکنم

حالا که هنوز ۲ روز مانده تا بهار، میخواهم سپاس بگویم بار دیگر قدمی که برداشتم و رنج سفر را خریدم. آدم هایم را که حمایتم کردند و کنارم بودند و آنها که کنارم هستند را هم. تا این لحظه از زندگی ام با همه و همه ی آنچه هست، احساس خوبی داشته باشم و از اینکه صبح ها شهری را میبینم که دروغ چرا..اولین شهری ست که دوست میدارم و از اینکه محکم و قوی ادامه میدهم و برای آرزو هایم میجنگم و پیش میروم و کوتاه نمی آیم. از اینکه میتوانم دوست بدارم و از اینکه فکر میکنم که مگر چه قدر زنده ایم که بخواهیم با شوربختی و غم و غصه زندگی کنیم و از اینکه آسمان آبی ست و شکوفه ها در آمده اند و آفتاب زیباست و زندگی یارانم رو به پیشرفت است و از اینکه خیلی چیز های دیگر که الان مشق دارم که بخوانم و باید بروم. عمیقا چیز هایی هست که دلتنگشانم. اما تاب می آورم. اینها برای خوبی ست. من سپاس گزارم
و باور دارم هنوز یک دنیا اتفاق های خوب هست که نیفتاده و هنوز یک عالم زیبایی هست که ندیده و هنوز یک عالم آفتاب و آسمان و بهار و زمستان و پاییز و تابستان است که نیامده و هنوز یک عالم تجربه هست که نکرده ام. و هنوزیک عالم آرزو هست که نرسیده ام و هنوز یکعالم آرزو هست که نکرده ام. آرزو میکنم.
مرتبط
17.3.10
سر اومد زمستون-بخش ۱
چند روزی ست که نزدیک بهار شده ایم و دلم میخواهد از یک عالم چیز که نگفته ام بنویسم. اما خب، زمانش دست نمیدهد. کوتاه بگویم که.. هجده آگوست از تهران، آمدم به نیویورک. هفت ماه پیش. از جایی که برای داشتن ساده ترین و کوچک ترین لذت هایم، حق هایم، باید کوتاه می آمدم یا میجنگیدم یا چشمانم را میبستم و نادیده میگرفتم..از جایی که با همه ی اینها زیاد خاطره ساخته ام درش. کشف ها کرده ام. خطر ها کرده ام. رشد ها کرده ام. آدم ها درش گذاشته ام. آمدم به جایی که احساس خفگی و ترس ندارم. هیچ کس ندارد. و ساده ترین آرزو هایی که سال ها داشته ام.. و شادی های کوچک ساده دارم. جایی که هیچ وقت انگار نمیمیرد. در زمستان کافه های گرم و در تابستان خیابان های شاد. درخت ها و آب ها و آدم هایی که مثلا هیچ چیز از چهارشنبه سوری هم ندانند، کودکانشان را می آورند که از آتش بپرند که کودکان ایرانی اجازه ی پریدن از آتش ندارند و کودکان امریکایی خودشان مسوول از آتش پریدن خودشان اند. آدم های باز. توصیف این شهر بماند که دوست دارم جداگانه برایش بنویسم. من این شهر عجیب را دوست دارم. خیلی دوست تر از قبل.
غرض آن که دارم فکر میکنم آرزوی لحظه ی تحویل سال پارسالم را خوب یادم هست. یک تکه اش این بود که "سال دیگه نیویورک باشم"..تکه های دیگرش بماند که چه بود. حالا نگاه میکنم که من امسال، نزدیک بهار نیویورک ام. دارم میبینم که دارم اینجا بزرگ میشوم ، شاید برای من هم این اتفاق، این گذار، این رشد، تا هفتاد سالگی هم پیش نمی آمد. شروع نمیشد. دارم میبینم پوست انداختنم را از پس سختی های زندگی ام. کنار سختی های زندگی ام. شاید کمی خشن باشد..بزرگ که میشوی، دیگر خودتی. کسی نمی آید مسایلت را برایت حل کند. کمک کند. دلداری بدهد حتی. وقت هایی هست که هیچ و دقیقا هیچ حمایتی نداری اگر بر عکسش نباشد و دقیقا آن وقت است که اگر قوی باشی و زنده بمانی، یک پولک دیگر پوست قدیمت هم جایش را به پوست جدیدت میدهد. دارم وحشی بودنم را زندگی میکنم. سخت است. سخت است. سخت است. خوب است. خیلی خوب خواهد بود. پارسال آرزو کرده بودم که الان اینجا باشم و حالا میخواهم سپاس بگویم. سال بعد هم خواهم نشست دم بهار، سپاس خواهم گفت برای داشتن بزرگ ترین آرزوی این بهارم.


14.3.10
آن وقت ها
رفته بودم درخت بکارم
که گم شدم
میخواستم دستانم پر از شکوفه و نور باشد
و دامانم پر از گل
و گوشوارم گیلاس
رفتم و رفتم
هوا سرد بود و
آفتابی نه هنوز
آن قدر گم شدم
که از یادم رفت برای چه آمده بودم
کجا آمده بودم
می چرخیدم و راهی نه
از آن "فکر های گرد" که تو را به هیچ کجا نمیبرند
گم شدم و گم شدم و گم شدم
در اتاق خانه ام نور نمی آمد

حالا دم بهار
میگویند "چه خوب که هوای کالیفرنیا را در نیویورک داریم"
راست می گویند
حالا درخت باغم شکوفه زده
از ته باغ که بر میگشتم، پیدا کردم نهالش را
وقتی که من گم بودم
شکوفه زده انگار

میروم گیلاس بچینم
با لباس نرم حریر
با نسیم
یک عالم آفتاب
زود می آیم
تو چای بریز و حافظ بخوان
تا در هوای تازه نفس بکشیم
دارم پیدا شده دم میکشم

بعد ها در یک کافه
یا زیر یک درخت
یا کنار آبی
یا پشت چراغ قرمز
خواهم گفت
"روزی روزگاری
طوفانی بود و نمیدانستم گم شده ام
و پیدا شدم."
و جامی بالا خواهیم برد
به سلامتی گیلاس های
دامن من و دست تو

پ.ن.
در زندگی فردی هر انسانی، توفان هایی هست که وقتی از آنها میگذرد، مثل جوانه ای بر شاخه ی جدیدی ست بر درختی که بایوباب هایش رفته اند.
در زندگی فردی هر انسانی، بایوباب ها همیشه می آیند و توفان ها هم.
آدم بی توفان رشد نمیکند.
آدم بی بیرون آمدن از توفان، رشد نمیکند.جوانه نمیزند. آفتاب نمیبیند. آدم میمیرد.
زین پس یاد من باشد از بائوباب ها غافل نشوم.

-- میشود بعد از توفان تو در انتهای کوچه باشی تا بیایم
دست هامان را دراز کنیم
بگیریم
و راه برویم؟