Wings of Desire :-)
29.1.09
برنامه ی يک روز غروبم را ريخته ام
حتماً يه روزی..يه روز ملايم..يه روزی که رقص اسپانيايی ياد گرفته باشم - از اونايی که حرکتای آروم و تند توش داره - .. يه روزی چند دقيقه مونده به غروب خورشيد..وقتی هنوز نور ارغوانيش هست و درخشش دريا..يه جايی کنار يه دريايی با آب زلال و پاک..جايی که صدای هيچ ماشينی نباشه..با نسيم ملايمی که لباس روشن و موهامو برقصونه..دستشو می گيرم و می رقصيم..کمی که از غروب گذشت..کمی که مه شد..آتيش سرخپوستی درست می کنيم..ستاره ها که درومدن، کمی روی ماسه های نرم دراز می کشيم و تماشا می کنيم..کمی سکوت..کمی نجوا..فراوان آرامش و رهايی.

پ.ن. طعم "حتماً يه روزی"ها پيشاپيشش هم سکر آوره؛ انگار که همين طور سکر آورتر ميشه تا برسه به وقتش که اتفاق بيافته.

25.1.09
چمدان
"در هوای چمن ای مرغ گرفتار، منال
شب دراز است؛ دمی در قفس و دام بخسب"
خاقانی

يک موضوع انشای مورد علاقه ام آن وقت ها اين بود که : از زبان يک شئ بی جان يا حيوانات يا گياهان، انشايی بنويسيد!

حالا می خواهم راجع به چمدانی بنويسم که نمی خواست چمدان باشد. خسته بود. هميشه يا جلوی در بود و نه درون خانه، يا در دست کسی يا در باربری های ترمينال ها و فرودگاه ها. چمدان تنهايی که می خواست دست کم مدتی يا چمدان نباشد و يا اصلاً نباشد. بدش نمی آمد گلی يا درختی باشد در فضايی آرام که صدای درياست و نور و نسيمی ملايم. يا باران. يا پاهايی که می دوند تا آغوش معشوقی. چمدانی که ميخواست چمدان نباشد.

اين انشا را آن موقع می نوشتم، نمی دانم نمره ام چند ميشد. معلمم بايد در يک شب زمستانی سرد، در خانه اش را که باز کرده بود، چمدانی دم در خانه اش پالتويش را با بغض معصومی گرفته باشد تا بتواند مرا از انشا تجديد نكند.


24.1.09
"به سان رود که در مسير درّه سر به سنگ ميزند، رونده باش! اميد هيچ معجزی ز مرده نيست، زنده باش"
برخاستم
گام اول
گام دوم
گام بعدی
من می روم!
کجا؟
پيش، هستی ! پيش!

فشار، از جنس انرژی ست. اتفاقاً زياد هم هست. اين انرژی را هم توانسته ام برای گام بعدی برداشتن استفاده کنم، هم برای در جا زدن و فرو رفتن و اين جور چيز ها؛ درجا زدن هم زمين سفت زير پا را باتلاق می کند! حافظه ام اگر مدام ياری دهد، آن قدر قدم می زنم که درجا زدن هايم در حد به صفر ميل کنند.

جدی و زنده، مستقل و استوار، مهربان و زلال، پر شور و آرام..سلام و سپاس هستی را.


23.1.09
در ادامه ی شازده کوچولو
امروز در گلابدره ی برفی تهران، در ايران، که هرچند غمگينانه، وطنی نبوده است برايم، اما مرا به فهم جديدی از واژه ی وطن رسانده است؛
و ای کاش آدمی وطنش را ميشد با خود ببرد هر کجا که خواست..و در وطن است که متولد ميشوم..و تولد، نه سريدنم در اين ديار، اتفاقی ست که اگر هر آن در زندگيم افتاد، خوشبختم..وطنم لحظه ايست، جاييست، که مهر باشد، مثل خورشيد..دهنده، مثل باد..روان، مثل آب..زلال، مثل آتش..زنده؛ آن مهر-اي که مثل هيچ چيز نيست جز خودش..وطنم از جنس دليست نآب. و هر لحظه وطن داشتن، چقدر زندگيست و زيبا.
امروز، در بهمن ماه سال هشتاد و هفت...در يک روز تکرارنشدنی ديگر که به خاطرات تاريخ، به ما، پيوست..وقتی صدای آب بود و سکوت، سرما بود و گرما، شور بود و آرامش..گويا روح روباه سياره ی زمين بود که چندی در من حلول کرد و چنين گفت:
آقا کوچولوی من، حالا که داری برميگردی پيش گلی که هيچ وقت نگفتی چرا تو سيارت ترکش کردی و دوستت داشت..سيارتو زيبا و خوشبو و زنده ميکرد و دوستش داشتی؛ وقتی انتخاب کردی که جز خودت، از اونم مراقبت کنی و اهليش کنی و ازش ميخوای اهليت کنه، بايستی خيلی حواست باشه به رشدش تا ديگه "يه گلی" نباشه و "گلت" باشه. مثلاً بايد بدونی کی
آبش بدی، کی براش آواز بخونی و برگاشو ناز کنی؛ کی ببريش زير نور آفتاب و هوای آزاد؛ کی براش از مهتاب بگی؛ کی علف های خطرناکی که اطرافشنو کندنشون کار اون نيس رو از ريشه بکّنی؛ بايستی حواست باشه که همه چی کافی، اون قدری که ميخواد بهش برسه و احساس نکنه يه چيزی که تو ميتونی بهش بدی واسه رشدش کنارت و درونت کمه؛ وقتی داره بزرگ ميشه، جاش براش تنگ نباشه. جا هم تو دل تو داشته باشه که بزرگ شه، هم تو همه ی همه ی کهکشونا. برا همينه که اون وقت ديگه بزرگ شدنت، مهم و مهم تر ميشه.
وقتی داری از گلی مراقبت ميکنی، بايستی برات روشن بشه که رشدش برات يکی از مهم ترينای دنياس و رشدت براش يکی از مهم ترينای دنياس. بايد حواست باشه که اگه تکون نخوری، خودت که پيش نرفتی بماند، نميتونی جاشو بزرگ کنی وقتی داره بزرگ ميشه. تازه، بايد خيلی خيلی خوشحال باشی؛ چون اين حقيقتاً بايد لذت يکتا و عميقی باشه که عمراً با هيچ چيز تاختش نميزنی. زحمت داره تا با گلت به همزبونی برسی؛ امّا خوب..اگه گل توه و برات خاصه، زحمت کشيدنشم بخشی از شيرينيشه؛ بخش مهميشم هست.
حالا بدو برو پيش گلت که وقتی نبودی حتماً کلّی رشد کرده و جوونه زده؛ هرچند که دلش تنگ شده.

15.1.09
تئاتر "کرگدن" آن گونه که من از دريافتم به ياد می آورم


ديشب تئاتر "کرگدن" را در تئاتر شهر ديديم؛ بعد از يک روز پر کار. داستان برايم خيلی ملموس بود. نمايشنامه اش را نخوانده بودم، اما ايده ی کلی اش از ديد من، بخشی از واقعيت ملموس اين روز ها بود؛ و البته نه همه ی آن. گيريم که بخش بزرگ و مهمی از آنچه که روزانه شاهدش هستم

کرگدن شدن استعاره اي است از اينکه افراد يک جامعه تحت فشار يا هر دليل آگاه يا نا خود آگاهی، از ويژگی هايی که آنها را تک و تکرار ناپذير ميکند، فاصله ميگيرند، و در نتيجه تبديل به موجودی ميشوند مثل بقيه ی موجودات. بعضی برای اينکه نزديکانشان کرگدن شده اند، بعضی برای اينکه کرگدن ها را اصلاح کنند و معتقدند که از بيرون نميشود به مداوا پرداخت، بعضی برای اينکه زبان کرگدن ها را ياد بگيرند، برای تجربه کردن و تنوع، و ... و در پايان ماسک کرگدن!
ماسک کرگدن، چيزی است که فردی که نمی خواهد کرگدن شود، برای احساس امنيت در جامعه ی پر از کرگدن ها و پيش بردن امورات زنده-گی اش استفاده می کند، غافل از اينکه در زير ماسک، سر آدميزادی اش بوی تعفن می گيرد و شاخ در می آورد و بعد از مدتی کرگدنی می شود که نگو و نپرس!
وقتی "کرگدنيزم" در سطح جامعه به طور وسيع اتفاق می افتد، آنچه که مشاهده ميشود، قانون جنگل، هرج و مرج و ديمی-وار زنده-گی کردن است. همه شبيه هم اند و فرديتی در کار نيست. کرگدنيسم، اين توانايی را به افراد ميدهد که بتوانند با شاخ به هم حمله کنند و به کرگدن های قوی تر هم اين اجازه را بدهند که با آنها رفتاری مشابه داشته باشند؛ و معمولاً هم "متوجه" نيستند که دارد چه اتفاقی می افتد. کرگدنند و مشغول چرا در چمنزار

کرگدن ها در جامعه ی جديدشان، سطح بندی دارند. بعضی ها می دانند که در حال تغيير ماهيت به کرگدن هستند، و برخی هم نمی دانند؛ بعضی حتی وقتی هم کرگدن شدند، همچنان در جريان نيستند.

در "آنتی-کرگدنيزم"، فرد، آگاهانه، کرگدن نيست و آگاهانه ارزش های انسانی که برای خودش دارد را زندگی می کند. در آنتی-کرگدنيزمی که در ذهن من است، افراد سعی در کنترل کرگدن های اطرافشان ندارند؛ چون فکر می کنند که شدنی نيست و فرساينده است. هرچند که از مشاهده ی اطرافشان و به طور خاص نزديکانشان که کرگدن شده اند، ممکن است غمگين هم بشوند. اما بر اين گمانند که تغيير جامعه ی کرگدن ها، کار آنها نيست؛ هرچند که خوشحال ميشدند اگر بود و می توانستند عملاً کاری انجام دهند که مفيد باشند. بنابرين، به "بودن" خودشان آنگونه که "هستند"، در جهت شکوفايی و رشد پتانسيل هايشان، به عنوان رسالت شخصی شان که شايد همراه با تأثيری غير مستقيم هم باشد، گيريم در بلند مدت، بسنده می کنند.
رشد نمايی کرگدنيزم با ضريب مثبت از يک سو و رشد نمی دانم با چه ضريبی آنتی-کرگدنيزم از سوی ديگر، احتمالاً با ضرايبی بر هم مؤثرند. اما من نميدانم!

ديشب فکر می کردم که الان کرگدن نيستم و نمی خواهم هم که باشم. پيش بينی ام هم اين است که نخواهم خواست؛ به هر حال تا به حال کم فشار تحمل نکردم! فولاد آبديده اي شده ايم در نوع خود!
موقع تماشای تئاتر، با خودم ميگفتم اگر يک روز من هشيار باشم و بخواهم کرگدن شوم، که هيچ! اما اگر هشيار نباشم و نزديک باشد تغيير شکل داده و قاطی کرگدن ها شوم، اون وقت نزديک ترين آدم ها به من، کمکم می کنند يا نه؟
دوست دارم کمک کنند که هشياری ام را باز پس گيرم

من آدمی هستم که کرگدن نيست؛ اما احساس "تنفر" از آنها خيلی به سراغم نمی آيد. معمولاً وقتی دنبال مقصری غير از خودم می گردم، کرگدن ها را مقصر می پندارم. گاهی احساس رقت باری از ترحم است؛ گاهی هم که خيلی آدم می شوم، احساس دوست داشتنی فارغ از اينکه که هستند

5.1.09
"بی زران از دستبرد ره زنان آسوده اند، ذره را دل از نسيم صبح گاهی می تپد"

خيلی کوچک تر ها که بودم، دلم می خواست فضانورد بشم. بعد تر ها به جهانگردی هم رضايت دادم؛ نوع خيلی مدرنش رو البته تصور نمی کردم..جهان گردی رو با تجربه کردن همه چيزش باهم دوست داشتم، نه در فضای بسته ی ماشين ها جهان رو سير کردن.

يکی از چيز هايی که در شب های تهران خيلی وقت ها برام حضور پيدا می کنه، فراوانی آدم هاست. چراغ های اين همه خونه رو که نگاه می کنم، يا اين همه ماشين تو ترافيک رو که می بينم، با خودم می گم اين همه آدم!!! خيلی زياده. هر کدوم دنيايی دارن از شادی ها و غم های خودشون.
يکی ديگه وقتيه که هواپيمايی رو تو آسمون می بينم..با خودم ميگم يعنی اين هواپيماهه کجا داره ميره؟ از كجا؟ مسافراش کيان؟ اونام هر کدوم دنيای خودشونو دارن..بعضی هاشون الان اون تو دارن گريه می کنن و بعضی هاشون شادترين لحظات زندگيشونه.

حالا يه جايی روی کره ی زمين که زمانی سر کره بودن يا نبودنش بحث بوده، جنگ شده. يه جای ديگه آدم ها ابتدايی ترين نياز هاشون هم بر آورده نميشه که هيچ، به همين دليل ميميرن. حالا يه جا ی ديگه با بر آورده نشدن سطوح بالاتری از نيازهاشون ميميرن: دوست داشتن/داشته شدن و خودشكوفايي. يه جای ديگه، زن ها يا فقط گير آرايش کردنشونن يا اصلاً حتی اجازه ی گير چيزی بودن رو هم ندارن و نمی فهمن که "اجازه" اي در کار نيست از كسی جز خودشون و بايد يه تکونی بخورن. يه جای ديگه...خوب همه هم نمي ميرن خوشبختانه. من خودم دوستايی دارم که نسبتاً تو دنيا سر جاشون هستن و روزانه کمتر ميميرن نسبت به اين(کدوم؟) جماعت. دوستايی که دست آدما رو عملاً می گيرن و مهربونن و می خوان دنيا بخنده. دوستايی که کاری که قبول می کنن رو کامل و درست انجام ميدن. آدمايی که حواسشون هست که دارن با خودشون و ديگران چه می کنن. و من چقدر نميميرم؟ و من چقدر زنده ام؟

يه جای ديگه، اينجا، من زمان زيادی از روزم رو اين که برم چند تا فرم پيدا، پرينت و بسته بندی کنم و بذارم تو باکس استادم، ميگيره. و شب که برميگردم خونه فکر می کنم که بخش عمده ی کاری که امروز کردم برای رفتن از ايران بود، و همون آن، از تصور رفتن و بعضی تبعاتش در همون تاکسی چشم هام خيس ميشه و دلم ميخواد... اما اينجای دنيا، با همه ی اينها، من می خوام برم و ميدونم که "سخت" خواهد بود..سختی اي نه كمترازعميق ترين سختی هايی که تا به حال تجربه کرده ام.

اما خوب ديگر.."پوست" ما کلفت است.. و درونمان به نسيمی می تپد..و اين دل نازك كه گمان ميكند همزمان شبيه چيزی شفاف، محكم و ظريف است هم همچنان همراه من است و من نيز. لامصب تپيدنش هم محكم است و سرشار از سادگی ، مهر، و اميد .

"صداقت من تو را خواهد ترساند!"