Wings of Desire :-)
27.5.06

سعدی دو چيز خواهد در موسم زمستان
هم آفتاب رويی هم رو به آفتابی
18.5.06
ديشب حوصله ام سر رفته بود؛ نه که بی کار باشم! نه! خيلی وقت بود که تلويزيون بيش تر از پنج دقيقه تماشا نکرده بودم. روشنش کردم. . يه سريالی بود که اولش بود. به اسم راه شب. يادم نيست شبکه چند بود. گفتم بذار ببينم اين جعبه ی جادويی هزار رنگ شبا چی
نشون ميده.
-----------------------------------
داستان اين بود که يه زن و شوهرن که می خوان از هم جدا شن. مرد معمولاً دير می کنه(يه فوق تخصص قلب معروفه) و خيلی به کارش مشغوله. و زن يک زن خانه داره. شب قبل از طلاق توی آسانسور مطب مرد گير می کنن، تماسی با بيرون نميتونن بگيرن، و تا صبح می مونن داخل آسانسور. اينجاست که زن حرف می زنه؛ صداش به طور مستقيم از راديو سراسری پخش ميشه(الان ديگه تماس ميسر شده!). مثل اينکه بعد از بيست و پنج سال زندگی تازه داشت حرف می زد. هوای داخل آسانسور کم ميشه و مرد تازه می فهمه که زن سال ها آسم داشته. اينها رو حالا کاری ندارم. گفتم که بدونيد. چيزی که من رو به نوشتن اين پست سوق داد اين بود که مجری برنامه حرفی زد که از شنيدنش يه حس آميخته از خشم، تأسف، اندوه، و تهوع بهم دست داد؛ و البته اميد و آرزو و انرژی.
(دقيقاً فهميدی چه حسی ميشه؟)
-----------------------------------
می گفت الان زنی دارد حرف می زند که هيچ چيز نمی خواهد و فقط کمی(!) توجه
(!) می خواهد. او از دنيا و همسرش هيچ چيزی نمی خواهد. شادی خودش را نمی خواهد و فقط رضايت و شادی همسرش برايش کافيست؛ و از اين قبيل سخنانی(!) که از صبح تا شب با صداها و تصوير های زيبا، احساساتی و گاه شاعرانه(ظاهراً) می شنوم؛ و هر بار با غلظت های مختلف همان حس های بالا حاضر می شوند. آهنگ ها، کتاب ها، فيلم ها، و خود آدم ها را هم که نگاه کنی کم نمی بينی. آن چه مجری برنامه گفت در حقيقت منتقل کننده ی اين بود که از ديدگاه او، زن آن چيزی را دريافت می دارد که مرد می خواهد، که او دريافت کند. در واقع آن را هم زن دريافت نمی دارد؛ چرا که او خواستار آن نيست. به راستی نقش او در اين ميان چيست؟ مجری برنامه يک مرد است.
-----------------------------------
آخرش؟ معلومه ! آشتی! پاره کردن حکم طلاق و ريختن کاغذ پاره های آن از بالای
برج در خيابان؛ آن هم با دستان مرد. اين ها همه معنی دارند؛ حال اين که دست اندر کاران امر متوجه اين همه معانی که از صبح تا شب و از شب تا صبح در اين همه رسانه پخش می کنند هستند يا نه (که بعيد است)، بماند. اما رها کردن کاغذها روی سر شهر چه معنی دارد؟ کاغذ هايی که ابداً بار مثبتی با خود ندارند. آن کاغذ ها اگر خيلی خوب باشند، جايشان در سطل زباله است، و نه در آسمان و زمين.
-----------------------------------
امروز موقع برگشت توی مترو داشتم به اين فکر(!) می کردم که وقتی سوادم به حد کافی برای انتقال به ديگران رسيد کتابی بنويسم که خيلی ها را از يوغ هايی که از ابتدای تاريخ بر گردن می کشند رها کند...يعنی آن ها آگاه شوند و خود، خود را رها کنند...رها.
-----------------------------------
آن چه نوشتم تنها کابوس های ديشبم بود. الان اطلاعات خيلی زيادی ندارم.
-----------------------------------
سخن از يکی دو تن انسان نيست. سخن از کل است؛ کل. از بدويت تا حال. بادا که به آينده ی نيامده نرسد.
-----------------------------------
هی،
همراهی؟
دوستی؟
دانايی؟
دختری؟ پسری؟
خوب است،
سلام!
شايسته ی دنيای بهتری هستيم. بله...هستيم.
هستيم.
13.5.06


دشت هويج
...
Nazanin

هر سلامی که می دهی، رشدی اتفاق می افتد
سلامی دوباره،
سلامی سه باره،
سلامی هر آن،
به آرزو ها بايد داد.
6.5.06


ماهی ها!! ماهی های رنگارنگ زيبا، با رنگ های درخشان، رنگ های گرم، رنگ های سرد، رنگ های سرشار، ماهی هايی که خيلی دوستتان داشت

.

ماهی ها را بگوييد تا هميشه شنا کنند، باشند.

بگوييد کسی در اين دنيا آمده بود که هميشه از تماشای آن ها به وجد آمده بود. از تماشايشان وقتی که تماشايش می کردند؛ وقتی که شنا می کردند، وقتی که فقط بودند.

بگوييد وقتی کوچک تر از اينها بود، يک بار ماهی قرمز عيدش مريض که شد، هر کاری کرد تا او باز هم زندگی کند. همسايه شان دامپزشک بود. ماهی را به او هم نشان داد؛ همسايه چه قدر تعجب کرد، و اون آن روز چه قدر گريه.

به همه ی ماهی های همه ی آب های دنيا بگوييد وقتی شما ها را از پشت شيشه های آکواريوم ها تماشا می کرد، گاهی آن قدر خيره می شد که متوجه گذر زمان نمی شد. خيره که می شد، به اين فکر می کرد که آرزوهای شما ها چيست؛ که چه قدر دوست داريد رها باشيد، رها در دريا ها. يک بار هم آن قديم تر ها، يک داستان نوشت؛ داستانی از شمايی که
می خواستيد آزاد باشيد.هيچ وقت کسی غير از خودش آن داستان را نخواند؛ مثل خيلی داستان های ديگر.

حالت های مختلفی که شما ها داشتيد برايش بسيار جالب بود. حس می کرد خيلی خوب شما را حس می کند. گاهی آرزو می کرد کاش می توانست با شما ها به اعماق آب ها بيايد، و همان قدر رها با شما ها سفر کند. اما هميشه آرزويش اين بود که با هم سخن بگوييد، شما ها و او.

روزی گفت يک بار از شما ها بپرسم شما ها آن ماهی سياه کوچولويی که او سال ها پيش با او آشنا شده بود را هيچ می شناسيد يا نه. می گفت با شما ها خيلی حرف دارد که بگويد، و خيلی سکوت دارد که بگويد.

يک بار به من گفت می خواست به يکی از آدم ها چند تا از شما را هديه بدهد؛ چون شما را خيلی دوست داشت.

گفت به شما ها بگويم دلش برای شما ها تنگ است. به شما سلام رساند، و رفت.