Wings of Desire :-)
29.4.08
و من هرگز اين قدر سکوت نبوده ام

سکوت خانه باغ است و
تنهايی

تنهايی خانه باغ است و
سکوت

پس از احساس، شايد

26.4.08
به اندازه ی سن من باهم بوديم. بازی ها و دعواهای کودکی.
يادمه سايه می انداختی روی ديوار و من می رفتم که بگيرمش، چه قدر می خنديديم. يا يکی مون بالای پله ها سيب آويزون به نخ رو نگه می داشت و اون يکی تلاش می کرد که گازی از سيب بزنه و نزديکش که می شد، سيب جاش عوض می شد. بادکنک ها، برف بازی ها و فوتبال ها..سال کنکور من، مدل های حرف زدنمون باهم، آشپزی کردن ها و آشپزی نکردن ها و سنگ کاغذ قيچی ها، پيمان رو اذيت کردن ها، به ع. فکر کردن ها، قدم زدن ها و راز دل کردن و
دلتنگی ها...
همراهی ها
همراهی ها
و مهربانی ها
دوست داشتن تو رو که نمی تونم بشمرم. اين روز ها وقتی می بينمت و خداحافظی می کنيم، بی اختيار گريم می گيره.
با همه ی اينها، با همه ی غم ها و شادی های مشترک و جدامون، برات خوشحالم. آرومم و محکم کنارتم.

هيچ می دونی تا حالا به چند تا اسم منو صدا کردی يا شمارم رو سيو کردی؟

قيقه قيقه، مال منو قيقيقه!!!

"هنگامی که رؤيا بر می خيزد
زندگی به پايان می رسد
وقتی رؤيا ها می روند
زندگی از دست رفته است. "

ريچارد براتيگان، 1976

و ما زنده ايم. محکم...مممممم

24.4.08

پرنده بيدارم می کند. يا شايد خيال کردم پرنده است. اين روز ها که دوست دارم صبح ها زود بيدار شوم و شب هايش
را دير بخوابم، از آنست که گمانم است لحظه هايی هست که انگار هيچ اتفاقی در آنها نمی افتد و من فقط نفس می کشم
و پرنده فقط بيدارم می کند. و من، آرام، تعجب می کنم که او می تواند مرا با اين زبان بيدار کند و هيچ اتفاقی
نمی افتد. وقتی در خانه باغ باشم، حتی صدای درخت و باد و بهار هم می آيد و رنگ آتش ديشب زير پلک هايم کنار نور باريکی از ماه و سبزی پنهان درختان در شب.
با همه ی اينها، لحظه هايی هست که هيچ اتفاقی نمی افتد، و فقط سکوت است و تنهايی. و نه حتی رازی.
جايی، که نمی دانم کجا، لحظه اي نيست که هست، لحظه اي که هيچ اتفاقی در آن نمی افتد.

لحظه اي که هيچ، در آن اتفاق می افتد.


21.4.08
در جايگاه قدرت بودن در روابط انسانی، روابط عاطفی انسانی را نمی فهمم. دقيقاً جايی که نمی خواهی به هيچ
وجه، قدرتی وجود داشته باشد، حتی برای خودت..نمی خواهی برای کسی غير از خودت تصميم بگيری.
نمی خواهی تصميماتت به کسی آسيبی برساند، حد اقل به کسی غير از خودت.
می بينی که اين جايگاه اينجا هم هست. اندوه که شاخ و دم ندارد.

---

می خواهم از همه جا بروم
بی حرف
بی چمدان

کوه
کوير
جنگل
زير آبشار

---

طبيعت از کودکی ديوانه وار مست و ساکتم می کرد. يادم هست..بکر و وحشی..بيش تر خودم می شوم. گاه کودک، گاه عميقاً آرام..نزديک به نازنين.

19.4.08
photo taken by Adel, Sangaan waterfall
who knows where I am?
روياهايم را به خود می سپارم
و خود را به روياهايم
می روم
می روم، جان تنهايم را نوازش کنان
با روياهايم در راه
که اگر نه،
مرده ام

اما من،
زنده ام،
بد جوری زنده.

---

رشد کرده ام. استوارتر و قوی تر از پيش..حتی از آن گونه که ديروز در کوه بودم. با عزمی راسخ تر، با
استحکام و سرسختی اي که هميشه در خود ستوده ام، نازنين را زندگی می کنم. محکم گام می گذارم.
به خودم، قول می دهم، تمام ذره های وجودم را زندگی کنم. خوشحالم که تک سلولی نيستم.

کنار همين بخشی از اندوه عالم که سهم من است،
از ميان همين دنيا
عبور می کنم

من رشد می کنم.

---
پرنده ی وحشی،
بپر
که اگر پريدی، پريده اي
و اگر نه،
نپريده اي
---
پ.ن. کارم شده
wikihowخوانی

8.4.08
تا دلش خواست باريد. هرچند که دلم بيشتر می خواست. صبح که حياط، اولين جايی که
نگاهم صبح ها دلتنگانه می خواهدش را ديدم، يک لحظه سکوت تمام وجودم را گرفت..هنوز هم. ديشب دلم
باران خواسته بود..تا همان دمدم ها هم بيدار بودم و نيامده بود..اين روز ها زياد غافلگير می شوم.من متعجبم از هستی.


---

دوست من،

آن چه می فهمی
از آن توست،
و تو مگر نمی دانستی
که نداشتن را غم است و
داشتن را غم ها؟

آن چه می فهمی
از آن توست،
گيرم که غمناک هم باشد

فرقی ندارد
شاد يا غمناک
هست آنچه که هست

---

دلم برای احساس آسانی تنگ است. دوری از سختی. سخت است.

صائب تبريزی:
دل عبث چندين ز تقدير الهی می تپد
می شود قلّاب محکم تر، چو ماهی می تپد

با من خره. چه کنم که تقدير را نمی فهمم.

---

تئوری جديد بنده: حجم اندوه را به جايی نتوان بردن. تنها راهش تبديلش به شادی است، و
آن گاه آزاد کردن آن، و اين يک چرخه است
و اين يک مسأله ی باز است، جايزه اش هم هرچه که بخواهيد.


7.4.08

من آرزو می کنم که هيچ انسانی غمناک نباشد.. دلش نشکند.
من آرزو می کنم شاد باشيم، روان، و در آرامش، و مراقب دل های هم.
تمام آنچه در اين لحظه می خواهم همين است..همين.

---

يه تک درخت تنها
چشماش به آسمون بود
از آسمون چی ميخواست؟
مهر و ستاره ، بارون
3.4.08
دل داده ام به تو
ای کهن رؤيای عمر رفته ام،
ای آزادی!


بامداد جمعه، شانزده فروردين ماه يک هزارو سيصد و هشتاد و هفت

---

از بيست و يک سال و اندی از عمرم گذر کرده ام .. سعی می کنم همچنان گذرکنان گذر کنم.
تمايل خنديدن را به هستی برسانم. برای قاه قاه نآب بی پرده. مثل صدای آبشار در غار..
حالا چه شاد، چه اندوه ناک،
عبور بايد کرد،
چه زشت چه زيبا،
فرقی ندارد دلت پر باشد،
يا رها..
عبور بايد کرد، نازنين!

---

"چيزی مسخره
در دوستی ماست
از من می خواهی که
جامه ی کريستين ديور بر تن کنم
و خود را به عطر شاهزاده ی موناکو
عطر آگين سازم
و دايره المعارف بريتانيکا را
حفظ کنم
و به موسيقی يوهان برامز
گوش فرا دهم
به شرط اينکه
همانند مادربزرگم بينديشم!!...
از من می خواهی که پژوهش گری چون
مادام کوری باشم،
چون مادونا
و رقاصه اي ديوانه در شب سال نو
چونان لوکريس بورگيا
هم بدين شرط
که حجابم را همچون عمه ام حفظ کنم
و زنی عارف باشم چون رابعه ی عدويه...؟!
اما فراموش کردی که به من بگويی چگونه..."

زنی عاشق در ميان دوات، غاده السمّان

---

دلداری ات می دهم
ای زن ايثار های مدفون! دستت را بر قلبت بگذار!
ببين..می تپد!
پس تو، پنهان مشو درون قفس های عبوس روزمرگی،
که درد، برايت هرچه نبود،
شعور تو را فارغ کرد.
پس بورز،
ای زن بازمانده از سلاله ی مهر!
2.4.08
Photo by Mehregan
بهار و کودکی هايم، قدم زدن ها با مادر، گردش ها و گل جمع کردن ها با پدر...عاشق اين گل ها بودم آن زمان ها.

-------

قلب من،
آيا به خاطر رؤياهای زوال ناپذير توست
که همواره چراغی بر می افروزم
در تاريک روشن واپسين لحظه های غروب

(Yosano aikiko)

-------

از مقدمه ی کتاب "زنانی که با گرگ ها می دوند" نوشته ی دکتر کلاريسا پينکولا استس که در حال مطالعه اش هستم:

"اما همين طعم های گذرا که در پی مشاهده ی زيبايی و يا به دنبال از دست دادن ها حاصل می شود، به قدری
مجذوب، به قدری هيجان زده و به قدری آرزومندمان می کند که در نهايت راه طبيعت وحشی را دنبال می کنيم.
ناگهان به درون جنگل، به سمت بيابان، يا به سوی برف می رويم و به شدت می دويم، چشم هايمان را به زمين می دوزيم،
گوش هايمان را تيز می کنيم، زير زمين را می گرديم، روی زمين را می گرديم، و همه جا را به دنبال يه کليد، يک رد پا، يک نشانه از
اينکه او هنوز زنده است و ما فرصت را از دست نداده ايم، جستجو می کنيم. و وقتی رد او را می يابيم، همان اتفاقی رخ می دهد که مشخصه ی زنانی است که مسافتی طولانی تاخته اند تا به چيزی برسند. کارمان را ترک می کنيم، ارتباطمان را قطع می کنيم، ذهنمان را پاک می کنيم، صفحه ی جديدی باز می کنيم، می خواهيم قواعد را بشکنيم و دنيا را متوقف کنيم، چرا که ديگر حاضر نيستيم بدون او پيش رويم."

کتاب خوبيست، هرچند که گاه خيلی پرچانگی می کند، که پديده ی نادری در عالم کتاب نيست. فقط بگويم که
ضمير "او" در جمله ی پايانی اشاره دارد به "طبيعت وحشی زن".

-------

پ.ن.
ندا آمد که نوشته هايم دارند خيس می خورند. بگذاريم راحت باشند!
در مسافرت نوروز به پنج استان کشور، به اندازه اي بيش از يک هفته بزرگ شدم. سپاس!

پ.ن.اصلی. درس نخوندم! سال آخر ليسانسمان شد و ما کمثله يک دانشجوی نمونه درس نخوانديم که نخوانديم که نخوانديم.
خداوندگار ما را برکت دهاد!