Wings of Desire :-)
31.1.05
موسيقی.فهم.ادميزاد...
گوش دادن موسيقی که به زبان افريقايی ِ که دارن دور آتيش می خونن و (وای چه قد دوست دارم دور آتيش بخونم...) اواز ميخونن و صدای موجای دريام از اون دنيا به گوشت ميرسه،به يه زبونی که هيچی ازش نفهمی،خيلی خوبه،هر چی دلت می خواهدباهاشون می خونی ،هر چی که هيچ وقت نخوندی... هر چی که هيچکی تا حالا قبل از تو نخونده... چيزی که ازش هيچچچی نميفهمی همون بهترين(تنها ترين) چيزی ِ که ميفهمی...؟...
کوه ...
زندگيمون چه قد شبيه کوه رفتن،اونام از نوع سختش تو زمستون (اخ کاش فردا کوه ميرفتم:( .) ولی يه بر يه جايی وسط يه کوه ِ خلوت رو يه سنگ ِ قشنگ نشسته بودم،غروب هم بود(:))نزديکای کنکور...)،يه لحظه گفتم چرا آدمها فکر ميکنن وقتی اين بالان وسط قرار گرفتن و همه چيز دورشونه ،من اون موقع اون احساسو داشتم،بد يه صدايی (از اون صداها که تو گوشت می پيچه ...)گفت: آدمها هر جا قرار ميگيرن،فکر ميکنن مرکز ِ يه دايره هستن،حالا رو نميدونم چه جوريم،چون روش دقيق شدم و وقتی به چيزی از بيرون نگاه ميکنی ديگه نيست؛ ميتونه دايره ای در کار باشه يا نباشه،ميتونی داخل دايره باشی،روش باشی و حتی خارج از دايره ،اما فکرشو بکن خارجش باشی،خود دايره کجاس ولی؟(سوال ِ سختی ِ واسه من،شايد تو يه دايره ی ديگه،يا...؟) اگه داخلشی ميتونی وسطش باشی و حس کنی که مرکزه هستی هستی،يا حتی حس نکنی،ولی حس مرکزيت داشتن،خيلی آرامش بخش و غرور افرينه ،اما اگه مرکز نباشی چی؟ ميدونی چيه،اصلا اونقدا مهم نيست که تو کجای دايره هستی ،مهم ترين اين که هر کجا که هستی،به همون آگاه باشی،اين به هر چيزی مقدمه. ولی از همه اينا که بگذاريم ، باز هم دلم بد جوری(بهتره بگم خوب جوری) هوای کوه کرده،...
من يه جعبه مداد رنگی به همه هديه ميکنم!
It`s a qoute, not originally mine :

رنگ ِ آبی هميشه تنها زندگی ميکرد. تنها ای باعث شده بود ,هم کم کم آبی شود. او همه چيز را آبی ميديد ، حتی فکر ميکرد اگر مجبور
شود صحبت کند، کلمه های آبی از دهانش بيرون ميريزد، بلاخره از اين وضع خسته شد و به فکر ِ چاره افتاد. رنگ ِ زرد هميشه تنها زندگی ميکرد. تنها ای باعث شده بود ، فکرهايش هم کم کم زرد شود. او همه چيز را زرد ميديد ، حتی فکر ميکرد اگر مجبور شود صحبت کند، کلمه های زرد از دهانش بيرون ميريزد، بلاخره از اين وضع خسته شد و به فکر ِ چاره افتاد. رنگ ِ آبی با رنگ ِ زرد به گفتگو نشست،آبی مجبور بود حرف بزند و از تنها ای ِ خود بگويد. زرد هم مجبور بود حرف بزند و از تنها ای ِ خود بگويد. حرفهايشان در هم می اميخت .بد از مدتی متوجه شدند دنيا ان طور که آنها فکر ميکردند ، فقط آبی يا فقط زرد نيست، و ميتوانند رنگ های ديگری هم وجود داشته باشد. قرمز هميشه تنها زندگی ميکرد. تنها ای باعث شده بود ، فکرهايش هم کم کم قرمز شود. او همه چيز را قرمز ميديد ، حتی فکر ميکرد اگر مجبور شود صحبت کند، کلمه های قرمز از دهانش بيرون ميريزد، بلاخره از اين وضع خسته شد و به فکر ِ چاره افتاد. قرمز با آبی و زرد به گفتگو نشست. آبی مجبور بود حرف بزند و از تنها ای ِ خود بگويد. زرد مجبور بود حرف بزند و از تنها ای ِ خود بگويد. قرمز مجبور بود حرف بزند و از تنها ای ِ خود بگويد. حرف هايشان در هم می اميخت بد از مدتی متوجه شدند دنيا انطورکه آنها فکر ميکردند ، فقط آبی و زرد و قرمز نيست، و ميتوانند رنگ های ديگری هم وجود داشته باشد. سياه هميشه تنها زندگی ميکرد. تنها ای باعث شده بود ،فکرهايش هم کم کم سياه شود. او همه چيز را سياه ميديد ، حتی فکر ميکرد اگر مجبور شود صحبت کند، کلمه های سياه از دهانش بيرون ميريزد، بلاخره از اين وضع خسته شد و به فکر ِ چاره افتاد. سياه با آبی و زرد و قرمز به گفتگو نشست. سياه مجبور بود حرف بزند و از تنها ای ِ خود بگويد. قرمز مجبور بود حرف بزند و از تنها ای ِ خود بگويد. زرد مجبور بود حرف بزند و از تنها ای ِ خود بگويد. آبی مجبور بود حرف بزند و از تنها ای ِ خود بگويد. حرفهايشان در هم می اميخت .بد از مدتی متوجه شدند دنيا انطور که آنها فکر ميکردند ، فقط سياه و زرد و آبی و قرمز نيست، و ميتوانند رنگ های ديگر هم وجود داشته باشد. آنها با گفتگوهايشان وارد ِ دنيای جديدی شدند که تا آن هنگام برايشان بيگانه بود و در های تازه ای به رويشان باز شد. آنها فهميدند وقتی با همند ، همه چيز و همه جا دوست داشتنی و زيباست.
اولين سلام واولين پست!
بعضی وقتها آدم فکر می کنه ها،بعضی ها انگار وبلاگشون دفتر خاطراته روز مرشونه ،بعضی ها انديشه ای شعری چيزی اگه به ذهنشون مياد مينويسن توش،بعضی هام مثل من هر چی که همون موقع دلشون بخواد و البته تشخيص بِدن،از کلام ِ طنز گونه ای که خودم دارم تا ... اينم اولين پست، حالا به قول ِ يه نفر بعدی...