Wings of Desire :-)
29.5.05
سر و دم
ماری بود که سر و دم او هميشه با هم دعوا می کردند . دم می گفت : من هميشه عقب هستم و تو جلو ، من هميشه بايد دنبال تو باشم . بالاخره يک روز دم دور يک درخت پيچيد . او حاضر نبود جلو تر برود . سر يک قورباغه ی خوشگل ديد ، می خواست آن را بخورد ، اما غير ممکن بود ، نمی توانست جلو تر برود . پس سر به دم اجازه داد که جلو برود . اما دم چون چشم نداشت افتاد توی يک سوراخ بزرگ و سر در اين ماجرا جان خود را از دست داد .

بر گرفته از کتاب صد حکايت ذن - گرد آوری دل آرا قهرمان
28.5.05
برای اغلب ما مشکل اصلی در آزاد شدن از عادات قديمی فکر کردن است ( هر چند که عادت ديگر قديم و نو ندارد ! ) ؛

" من ميخواهم بشوم " ، " راهش اين است " ، " من عضو فلان فرقه ی خاص هستم " ،

... از لحظه اي که چيزی را مأخذ قرار می دهيد ، خود را مجزا کرده ايد ، و در نتيجه ، قادر به نگاه کردن به اين فرايند
کلی

نيستيد
25.5.05
چه زياد ( ! ) اين روز ها آدم های خوبی را می بينم که ميخواهند جهانی را دگر گون کنند ،
واقعاً ؟ ؟ ؟

چه زياد کسانی که دم از صميميت و دوستی و صداقت می زنند ، و چه بسيار تر آن ها که دم از هيچ چيزی نمی زنند مگر در اوج خود ، پيچاندن کلمات به يکديگر ، در مورد آن کس که الان از اين جا رفت ، و ديگر نميشنود .

چه زيادند آدم ها ی خوب امّا ، مثلاً همين ˜... ، شايد تا به حال ديده نشده باشد ، اما خوب خيلی آدم ها ديده نشده اند ، که شايد تو چند تايی از آن ها را می شناسی ، اما باز هم نمی بينی !

فکر کردم آدم ها بايد صبر کنند ، و فکر کردم هيچ چيز ساخته نخواهد شد ، اگر " تو " که ميخواهی جهانی را زنده کنی ، و دگرگون ، خودت را از نو نيافرينی ، بايد از نو متولد شد ، و خوب می دانم که دشوار است ، خوب می دانم ، بايد از پيله ها بيرون پريد ، بال ها را ديد ، اگر بالی نيست ، بايد ساخته شود ، و اگر هست بايد ديده شود و بعد بايد پريد ، حالا ديگر مجالی برای صبر نيست ،

...

انگار حالا بايد در اين پيله درنگ کرد تا پر ها آماده شوند ، اندکی صبر ، سحر نزديک است .

...
از روزی به روزی
از راهی به راهی
از شعری به شعری
از لبخندی به لبخندی
از خطی به خطی
از همه به همه
از هيچ امّا به هيچ

...


شايد بايد کم تر بگويم شايد ، چرا شايد بايد کم تر بگويم شايد ؟


شايد ديگر نبايد بگويم شايد

...
الان به ذهنم آمد که حتی مهم تر از امکان تغيير،امکان نا ممکن يا همان محال است، البته خوب به ياد ندارم از کتابيست يا از آن چه که خود به ياد دارم،به هر حال هست. يعنی همان طور که امکان ممکن ها وجود دارد،اين ما هستيم که انتخاب ميکنيم چه چيز ممکن باشد و چه چيز محال،به هر حال هر دو هستند
امکان موفقيت وجود دارد،اما امکان شکست هم هست،اما مهم تر از همه چيز امکان تغيير است.
17.5.05
حتی مکالمات درونی ما ، از رابطه هامون شروع ميشه و به همان ها پايان ( !!! ) می پذيرد.
همه چيز حتماً در خارج از ما هم وجود دارد و بر عکس.
باغ ها سبز شدند،
هنوز باران می آيد
سيب را می بينم،
هنوز باران می آيد
خورشيد هم هست،
هنوز باران می آيد
گريه می کنم،
هنوز باران می آيد
مهر می ورزم،
هنوز باران می آيد
حتی مرداب را جاری می کنم،
هنوز باران می آيد
باران می آيد
اما هنوز باران می آيد ...
13.5.05
موازی ها ی خوب !؟

دو خط موازی ،
بی شمار خط های موازی رونده ،

يک خط متقاطع ،

چه حيف !؟

...

درخت ها موازيند .
درخت ، عمود ،موازی .

آدم هايی که کنار هم می ايستند ، موازيند .

اگر با هم از بالای کوه بپريم بالا ( يا پايين ) هم موازی هستيم .
اگر هم تنها ، می توانيم با درخت ها موازی باشيم

حالا کدام !؟

پی نوشت : دو گروهيم ؛ گروهی که در اشتياق يگانگی و وحدت هستند ،
گروهی که خير ؛
در اين ميان آن که ميل وحدت دارد در درد و رنج است و ديگری در آرامش.
12.5.05
-ما غالباً از بحث
يا حتی فکر کردن- راجع به چيزی که ممکن است رويايمان را خراب کند،سر پيچی ميکنيم، نميخواهيم چيزی بشنويم که ممکن است دوست نداشته باشيم.
10.5.05


آرام ايستاده است،
نگاهی زلال تر از هميشه ی خويش،
پنجره غريبه است،
و يک گلدان،
و آسمان،
و ديگر هيچ


...

و ترديد پريدن يا ماندن

...
8.5.05
حال من چند روزيست طور غريبيست،اما لحظه اي آرام شدم،حالا مينويسم،يک دنيا ممنونم عادل جان.


مهربان باش

با ديگران
چون مي تواني . چون داري
آنها لابد نمي توانند
.آدم ضعيف عصبانيتش را عوضي خالي مي كند . ضعفهاي ديگران را جدي نگير


مهربان باش
7.5.05

Seems to be HARD...
Nazanin
،يه عالمه حرفايی که خيلی هاشونو نميگی،يه عالمه آدمايی که واسه خودشون بی رحمانه قضاوت می کنند،و قضاوت با برداشت تو از آن بسيار متفاوت است.

هر چه قدر کلمه که هست،در ذهن بی چارت وول ميخورند و تو نمی دونی حرف کدوما رو گوش کنی. گمان کنم خودشونم گيج شدن ديگه،اما انگار خيلی ها مدت هاست کلمه اي به ذهنشون نيومد،چه راحت، هر چند که اين راحتی رو دوست ندارم،اما گاهی وقتا ميخوام برای زمانی،سفيد بشم،فکر کنم بدونم چی اوضاع رو منظم ميکنه،اما الان اصلاً زمانی برای اون نيست،اما حتماً بايد راهی باشه،به جز اونی که من فکر می کنم،

انگار کسی چيزی گفت و من نفهميدم،چه حيف،کی بود؟ فکر کنم رفته،چه حيف،کاش هيچ وقت نگم کاش.

از بيرون شروع ميکنی ميرسی به خودت،از خودت شروع ميکنی ميرسی به خودت،انگار اصلاً بيرونی وجود نداره،اگر تو هستی. در ها ی تو در تو،هر چه پيش تر،تاريک تر،گاهی پنجره اي به چشمت می خورد گاهی هم نه، گاهی روشن ميشود،اين همه رنگ،اين همه شکل،اين همه کلمه،شايد بايد باز طرحی بزنم، شايد هم حرفی.اما اين بار نه شايد هيچ.
5.5.05
اين ترم درس اختياری انتخاب کردم با عنوان مقدمه اي بر فلسفه ی علم،ديروز سر کلاس صحبت به اينجا رسيد که تمام فيلسوفان چه فيلسوفان علم و چه غير از آن همواره اين سؤال برايشان بوده که آيا اين جهان و هر آنچه که در آن است جهانی واقعی ست؟آيا ممکن است هر چه که هست فقط زاده ی خيالات ما باشد؟خوب بعضی ها نظر دادند،
بعد از همه من گفتم: اصلاً چه مسأله اي پيش ميآيد اگر ما بفهميم يا کسی برهانی بدهد که ثابت کند اين جهان واقعی نيست؟ آن وقت جناب استاد متوجه منظور من نشد.بعد از کلاس برايش منظورم را تشريح کردم،

ميدانی،نظر من اين بود:
اين مسأله را در ذهن داشته باش،حالا اگر موجود آگاهی (با اين پيش فرض که چنين موجودی وجود دارد)به تو بگويد اين جهان فقط تصورات تست،خيلی هم بد نيست،اگر اين سؤال را بپرسی که آن وقت تکليف تاريخ چه ميشود؟روزگارها گذشته اند،اين همه حادثه ،اين همه کشف،اين همه جنگ،اين همه داستان، همه فقط همان طور بوده اند که ما خواستيم؟همان طور که ما ديديم؟

مسلماً زمان زيادی از آغاز آفرينش می گذرد،اگر به تاريخ هم قايل باشيم،پس ميتوانم بگويم که ما مدت هاست که اين طور هستيم،ما هميشه بوديم،انگار که همه يکی هستيم.انگار که ما،بشريت،بسيار گسترده هستيم،بسيار بسيار وسيع،...

فکرش را بکن،اگر تو فقط در ذهن من باشی،چه خواهد شد؟اصلاً مهم است؟چرا اين همه وقت ميخواستند اين مطلب را اثبات کنند؟
من در زمينه ی فلسفه تا به حال مطالعات زيادی نداشته ام،اما ذهن فلسفی خوبی دارم...اين ديگه آخر چيه؟
استاد به من گفت که اين ايده اي است
که من ظاهراً بدون مطالعات قبلی از راسل بيان کردم
رو او هم بيان کرده بود،از کجا معلوم،شايد من ...،

به نظر ميرسد که همه چيز جور ديگری خواهد بود اگر همه چيز همان باشد که ما تصور ميکنيم...

حتی اگر همه چيز از خيال ما سرچشمه بگيرد،باز هم ما, هستيم،اين بار بسيار مقتدر تر،
هر چند برای تو که ميخواهی "زنده" باشی،نبايد فرقی کند،تو در هر حال هستی،پريشان نشو،

اين آرزويت نيست؟
3.5.05
امروز اتّفاق هايی رخ داد،که باعث شد اين نکته رو راجع به خودم بفهمم،اينکه اينقدر حساس
نباشم،خوب شايد شرايط هم مؤثر بوده،اما انگار که بايد بيشتر دقت کنم،اينکه ميشه
واقعاً از اينها هم ساده تر بود،مسائل رو وقتی سخت نيستند سختشون نکنم،يا اگر سخت سخت تر،
من موجود فراموش کاری هستم،چرا؟

اما خودم رو تحسين ميکنم برای شهامتی که دارم،پس:
زنده باد من،زنده باد تو،زنده باد هستی
1.5.05
برای يک دوست که فکر ميکنه،يک بحث جالب،صورت
جريان رو خودش ميگه،البته اسمش چيز ديگه ايه؛
;)
بفرماييد: