می گويم :
چه خوب بود اگر اشياء فقط محدود به چند جهت نبودند،يعنی کاش می توانستم يک شئ را فارق از آنکه چيست و به چه کار می آيد را،فقط جسمش را از هر چند زاويه که می خواهم ببينم،می شود؟ نمی دانم،امّا اين زمانی بر من آمد که جايی ايستاده بودم که دوستش داشتم،و دلم ميخواست آن قدر دورش بچرخم تا بخشی از وجودم را تماماً به خود اختصاص دهد،امّا فقط می توانستم ،از چند زاويه ی محدود آن را ببينم،حالا نمی دانم،آن حس بوده که باعث آن شده،يا من واقعاً آن شئ برايم مهم شده بود؟
هه،الان چيزی به ذهنم رسيد،آنکه اصلاً آيا اشياء محدودند؟خوب ببين،هر جوری که ميخوای،اين حرفا چيه به هم می بافی؟! بايد روش دقيق بشم ببينم چيه؛ نمی دانم،چی شد؟!
پاراگراف دوم رو نفهمیدم. این به چی مربوطه؟ یعنی جواب چه سوالی رو می ده؟
خوبه اگر برای خودت نوشتی ، اینطوری یادت نمیره که روش فکر کنی یا بقول خودت توش دقیق بشی.
یکی نیست بگه آخه من چیکاره ام که اینجا دارم نظر میدم
babate in ke nazar dadid,merC!!!
lazem nist baraay nazar dadan kare i bood,dar eine hal hame y aadam ha kare i hastand!merC!
hmmm...,manam paragrafe dovom ro ke shoma gofti motevajeh nashodi ro nafahmidam,koja ro?!
» » »