Wings of Desire :-)
10.10.11


حالا مرا دوباره بخوابان
در زير آفتاب بخوابان
از ديگران جدا بخوابان تنها بخوابان
ودر کنار حفره گنجشکي بخوابان
و در بهار بخوابان
از پشت سر بيا و ، نگاهم کن وَ روز و شب نگرانم باش آن گاه
بي دغدغه مرا بميران اين جا همين جا

شعر از رضا براهنی
18.8.11
عجالتا بگویم که گفته باشم که دو سال پیش همین موقع در همان فرودگاه کذایی بودم و دو ساعت و نیم دیگر پرواز من بود..هیچ وقت از یادم نمیرود..آن ماه های آخر، آن هفته های آخر، آن روز های آخر، آن ساعت های آخر، آن دقیقه های آخر، آن ثانیه های آخر، آن لرزیدن و آن تنهایی آخر..و آن گیجی و شوک و اشک ادامه دار تمام راه.. آن بارغمی که هر بار به آن فرودگاه کذایی رفتم، حتی فکر کردم، سنگین تر شد، خیس تر شد.
26.7.11
جهت ثبت در تاریخ
گمونم بار چهارمه که در دو-سه ماه اخیر خواب دیدم که رفتم تا آبشار نیاگارا سمت امریکا، و اونجا یه پل هست که خیلی هم بزرگ نیست (کلش گمونم ۲-۳ دقیقه آروم اگه راه برم) و تمام حس و آرزو و دلیل بودنم توی خواب اینه که تا وسط این پل برم و از آمریکا خارج شم و به کانادا وارد شم و بعد یکی دو ساعت برم تا به حمید و شیوا در تورنتو برسم. گمونم ناخودآگاهم تمام این چند سال کشف نکرده بود که میتونم این خواب رو ببینم و توی خواب فکر کنم که دارم میبینمشون و بعد از خواب غمناک از نو حالیم بشه که نمیتونم، فعلا.

پ.ن. من در نیویورک هستم و آنها در تورنتو/انتاریو. آبشار نیاگارا در مرز نیویورک و انتاریوست. از نیویورک تا تورنتو کلا با ماشین یا اتوبوس که فراوان میرود ۶-۷ ساعت است، در این حد میسوزم من. بعد روی این پل مزبور یک خطی هست که از آن به بعدش کاناداست و از آن به قبلش آمریکاست. از آن به بعدش پرچم کاناداست و از آن به قبلش پرچم آمریکا و منی که پرچم هیچ سرزمینی را ندارم و فقط میخواهم بروم کسانی را ببینم که دوستشان دارم.
15.3.11
چنان آدم مزخرفی که من باشم کلا خوشی را به کام هر که دور و برم باشد حرام میکنم. مثال؟
آن عید آخری که ایران بودم، مثل چی میخواستم با برادرم مسافرت بروم و میدانستم که آرزویش به دلم میماند و بعد مثل ابر بهار تمام مسافرت را گریه کردم که میخواستم چند ماه دیگرش بیایم اینجا. این هم روزهای تعطیل اینجایم است که تز فوق لیسانسم مانده است و باید بنویسم تا یک ماه دیگر و دست کم از استرس و ترس نمیتوانم از جایم تکان بخورم. البته بعضی وقت ها هم از عمد از این کار ها میکنم، آن قدر که تشخیصش دشوار میشود.

کلا توصیه نمیشوم. والا. والسلام.
10.3.11
رویای خیس کفش های خشک خسته
و بهاری
که نرم نرمک،
سبز،
میخزد

پ.ن. که بماند به یادگار: دهم مارچ دو هزار و یازده میلادی، نیویورک
30.8.10
دنیا که گرد هست، آن قدر ها هم بزرگ نباید باشد.
تو که داری میروی به خاک قدیم پر از آغوش ها و خنده ها و اشک هامان. خشم ها و نوازش هامان. نفس هامان، عمیق ها و تنگ هامان. مهر ها و مهر ها و مهر هامان. انگار آخرش که نگاه میکنی، هیچ چیز هیچ چیز هیچ چیز، به نابی همین جهش علاقه میان ما نیست. احساسی از جنس عشق و آرامش از وجود داشتن هم، خواهش و تمنای بودن کنار هم و لبخندی که آن آخر های وجودت هست برای اینکه چنین احساسی را تجربه میکنی و رشد میکنی. برای این که هستیم در دل های هم. متفاوت هستیم از خیلی ها برای تجربه هامان، شکی نیست. و این خوب هم است. بزرگ میشویم باز هم. دنیا که گرد هست، آن قدر ها هم بزرگ نباید باشد. ایمان دارم که سختی های روزگار و دوری دست هامان بر ما خواهد گذشت، نه آنقدر دیر، و آن وقت تنها قطره اشکی خواهد بود از سر گذر آن مثل کودکی که به دنیا بیاوری که دنیا دنیا دوستش داری و دردت آورده است برای زاده شدنش.
سپاس بودنت را از آن زمانی که با این چشم های سبزآبی درخشان طناز معصوم، با این دل زلال صاف به دنیا آمدی تا همیشه.

25.7.10
عادتی که دوست ندارمش
خیلی از پدران/مردان ایرانی ای که اهل روزنامه خواندن یا اخبار شنیدن اند و یا دیده امشان و یا در تلویزیون بوده اند، همیشه برایم عجیب بودند. از این لحاظ که چطور میتوانند هنوز ندانند در خانه شان، بر همسر و بچه هاشان چه گذشته در روز، دنیایشان دست کیست، حالشان چطور است، و این حرف ها، قبل از هرچیز وارد خانه که میشوند شروع کنند به تماشای تلویزیون یا خواندن روزنامه. به نظرم رفتار عجیبی ست. نمیفهممش که چطور دانستن اینکه فلان کشور وزیرش به فلان کشور چه گفت یا آقازاده ی ایکس چه درفشانی ای فرمودند، اهمیت و فوریت اش از دانستن حال خانواده ی فرد یا "بودن" با آنها یا لبخند و محبت به میانشان بیشتر میشود. این عادت را دوست ندارم
.
کمی فکر کنید..آیا این گونه اید؟ من زمانی بودم، و حالا میفهمم که برای من چه ابلهانه بود آن روال.
آیا خودتان را به دنیای بیرون پرتاب میکنید پیش از آنکه بدانید دنیای نزدیکانتان چه درش گذشته است و دیگر شاید برای دانستنش دیر باشد و مزه ای یا فایده ای نداشته باشد دانستنتان؟ این کاری ست که از نگاه من خیلی از بزرگ تر های ما کرده اند و می کنند. مثل همان مدل روزنامه و سکوت در خانه. ما هم فقط شاید مدلش را عوض کرده باشیم. وگرنه، شاید همان چیزهایی که راجع به آنها دوست نداشته ایم را داریم جور دیگری خودمان بازی میکنیم
.
پ.ن. باز دوباره صبح شد..من هنوز بیدارم..باز در گوشم میزند.
10.7.10
ستاره ها
ستاره های جیب های کودکی ام را
امشب دارم در آسمان میگذارم
چند تا در آسمان اصفهان میگذارم
چند تا در آسمان پکن
چند تا تورنتو
چند تا تهران
یکی نیویورک
چند تا هم کنار بال هر هواپیمای در پرواز
سقف وطنم را این گونه می آفرینم.
1.7.10
کفش های عشق
آن کفش های قهوه ای را میخواستم بپوشم، گذاشته بودم دم در. آمدنی، هول شدم، حالم خوش که نبود، داشتم جان میدادم..آن یکی کفش های نمیدانم چه رنگ بی معنی را پوشیدم برای سفری که برای معنا بود، به خیالم. هرچند، داستان آن ها را، معنی شان را، و آن روز را و همه ی آن روز ها را که یادم نمیرود..فقط کفش ها را ندیدم دیگر. امروز اما، .در خیابان های منهتن، بار زندگی ام را، سخت به دوش میکشیدم، و میدانی..آن کفش های قهوه ای دیگر، آن کلارک ها را یادت هست که روز اول بعد از آن برک آپ برایم خریدی؟ آن ها پایم بود و دلم را گرم میکرد و چشمم را خیس. فکر کردم فقط آن قدری باید بپوشمشان که تا همیشه بمانند و تا همیشه بتوانم بپوشمشان. امروز که نه، همیشه با من بودی، هستی، خواهی بود.
14.6.10
از تو چه پنهان؟ راستش...مگر نه؟
انگار جاهایی و گاه هایی در زندگی هست که وقتی داری نزدیک میشوی به بخشی از آن آرزو که خیلی خیلی میخواهی، آن چنان دست و دلت میلرزد از شوق و دیگر نمیدانم چه که به زمین و زمان گیر میدهی. جوش میزنی. به این طرف آن طرف میخوری کبود میشوی. زمان نمیگذرد. استرس میگیری. نق میزنی. به خودت. به او. همچنان هر لحظه سپاس میگویی و عمیقا شادی. اینجوری میشود. زندگی من به از این گاه ها و جاهایش رسیده است.

پ.ن. یک چیز هایی را یک جایی باید نوشت جز ایمیل و این چیز ها.. تا بعد بنشینیم یک شب بخوانیم آرام. جنگجوی چای ریزدویست جنگه ی من.
23.5.10
آشپزی
عاشقی کردن و پیاز رنده کردن شبیه اند به هم. از لحاظ اینکه عاشقی نباشد، زندگی بی مزه است؛ حتی هم، بد مزه ست یا یک چیز اساسی اش کم است. پیاز هم نباشد غذا بی مزه یا حتی بد مزه. هردو اما اشکت را در مراحلی در می آورند.
بله. این گونه است.

13.5.10
دارم فکر میکنم مجازات کسی که از روی فقر دزدی میکند، چه باشد عادلانه است؟
پ.ن. سکانس پایانی فیلم دزد دوچرخه، از ویتوریا دسیکا را دیدم؛ فیلم را باید دید انگار.
11.5.10
photo source: http://mintchip.tumblr.com/
ترکیدن از حسودی/داغ دل/ غیره که نمیرم تیاتر شهر. پپپپپوووووووووق! ترکیدم!
پ.ن. نوشته شد که بماند رد پای این اتفاقات مهم همه جا :دی
---
پ.ن.۱ ساعت بعد، بعد از سوار قطار شدن: به خصوص وقتی سوار قطار میشوی و میبینی دو نفر رو به رویت نشسته اند و آقاهه هی با مهربانی که کاملا ملموس است، بوس های نرم میکند خانم کنارش را و دستشان در دست هم است. آخ دلت میترکد. آخ میترکد. آخ.. :(

9.5.10
کلمه ای ندارم
او بی صفت است
او میکشد

2.5.10
اندر احوالات ما و ددلاینیزیمیسم
۱-وقتی ددلاین دارید و دانشجوی فوق یا دکترا درخارج(!) هستید و تنها هستید، چه غذایی میخورید؟
۲-بلال کباب میکنم، ذرت آب پز میکنم، اوت میل درست میکنم ماکزیمم با شیر، به سبزی سس رنچ میزنم و میخورم فکر میکنم کاهوست، نان و پنیر میخورم. تروپیکانا میخورم و نگرانم که وقتی تمام شد چه کنم. و هی در یخچال میروم میبینم چیزی ندارم.
۱- خب چرا به خرید نمیروی؟
۲- چون ددلاین دارم! میفهمی؟ استاد دارم که باید ازم راضی باشد و قند در دل آب کند که من شاگردش ام.
۱- وقتی غذایت تمام شد چه میکنی؟ از گشنگی میمیری؟
۲- تقریبا بله. با آب و اوت میل ادامه میدهم. اوت میل هیچ وقت تمام نمیشود. و در نتیجه اگر از یکسانی تغذیه نمیرم، از گشنگی نمیمیرم.
۱-دیگر چه کار میکنی؟
۲-دیگر هیچی، مینشینم صبح تا هروقت که بکشد مغزم.
۱- حالا محمود اگه بخواهد بیاید سازمان ملل چه؟
۲- سعی میکنم بخش فکر کردنی را به آن وقت بیاندازم بروم جلوی سازمان ملل فکر کنم.
۱-چیز دیگری داری بخواهی بگویی در شرح حال یک دانشجوی مثل خودت؟
۲- نه دیگر. فقط اینکه تنها ساپرت آدم هایت است که میماند در این شرایط.

پ.ن. خیلی پیام اخلاقی خوبی داشت، نه؟ :دی
پ.ن. من به کامنت های پست قبل باز خواهم گشت بعد از ددلاین ها. موضوع همچنان باز است.

28.4.10
من سؤال دارم. دیدن یک زن، بدون زیبایی جسمی و جذابیت جنسی او برای مردان امکان دارد یا ندارد؟ دیدن او به عنوان یک انسان، بدون فاکتور جنسیتی و جنسی او. مردان میتوانند جوری فکر کنند و جوری باشند که زنان با آنها صرفا از جایگاه انسان بودنشان دوست باشند، یا نه؟ در هر سطحی از رابطه. از یک سلام احوال پرسی گرفته، تا شوخی، تا قهوه خوردن و ... آیا مردان میتوانند باقی خاصیت های زن را ببینند جز این یک مورد را؟ برای مرد"ان" هم که نه، برای تو، مرد/پسری که اینجا را میخوانی چطور؟ برای شوهر یا دوست پسرت چه طور؟
خب شاید طیف باشد. از ۱ تا ۱۰ نمره بدهید مثلا. که ۱ مینیمم نگاه جنسی و ۱۰ ماکزیمم نگاه جنسی است. میتوانید مردان را از نظر اینکه در رابطه ی تعهد داری با زنی هستند یا خیر نیز طبقه بندی کنید و پاسخ دهید.

پ.ن. اگر فکر میکنید جوری این سؤال ها را میشود کوچک تر کرد که بشود پاسخ داد، این کار را بکنید، سؤال را در میان بگذارید و پاسخ دهید.
پ.ن. این پست کامنت-لازم است. خوشحال میشوم تعداد بیشتری دیدگاه را ببینم.
27.4.10
مینویسیم که بماند
همه جا ساکته. دیگه این پلیسه و کلینر ه هم رفتن. تا صبح هیشکی نمیاد. من خوابم میاد. اما بخوابم وقت کم میارم. یکی به استاد من بگه من دانشجوی خوبی ام. چرا نمیفهمه؟ :(

پ.ن.۱. ژانر مطلب پر بار
پ.ن.۲. قالب پ.ن.۱.، کپی رایت از زهره
21.4.10
من دیوانه ام (خودت هم دیوانه ای ها! شروع نکن ها!). ساعت چهار صبح است. مانده ام دانشگاه و قصد دارم شب های آتی هم بمانم تا تمام کنم این کار ها را. اینجا کسی نیست و کسانی که تمیز میکنند میروند پاسی از شب که بگذرد و بعد الان مثلا صدا می آید و من آب دهانم را نمیتوانم از ترس قورت دهم. بگو مجبوری؟ شماره ی پلیس کمپس را هم آماده کرده ام. در این حد! حالا در از بیرون باز نمیشود ها. باید کارت کشید و اینها. اما خب..وای :-س
شاید این آخرین پست این وبلاگم و همه ی وبلاگ های دیگری که شاید در آینده میداشتم باشد. صدا می آید. ووووووی
13.4.10
گل های زرد، آرزو های سپید

آرزو های رسیده
آرزو های نرسیده
آرزو های هنوز به دل نیامده






پ.ن.۱. شبیه دفتر آرزو هایی که آن روز که میخواستم برای آخرین عید بروم امام زاده طاهر کرج و مهربان همراهم شدی، شبانه برایم ساخته بودی
پ.ن.۲. این گل زرد ها هستند که بعد قاصدک میشوند ها. گفتم همین جوری محض شفاف سازی.
4.4.10
سگ ها هم غروب دارند

داشتم در خانه را باز میکردم که در همسایگی این تصویر را دیدم. آرام دوربین را در آوردم .. یاد این شعر زمزمه ی نوجوانی هایم کردم که :
دم غروب
میان حضور خسته ی اشیاء
نگاه منتظری
حجم وقت را میدید
--سهراب سپهری


کتاب دم کشیده ی من

کتاب نو را قبل تر ها دوست تر داشتم. هنوز هم دارم. اما اتفاق عجیبی افتاد. نزدیک یکی از این پارک های معروف کوچک در داون تاون منهتن، که هروقت دیده ام درش یک اتفاقی میافتد، و دیروز یک آقایی با گچ پودر شده رنگی داشت یک طرح شبیه اسلیمی های ما در مساحتی تقریبا ۳۶ متر مربع روی زمین نقاشی میکرد(حیف که دوربینم را جا گذاشته بودم) و آن طرف تر یک باند موسیقی خیابانی داشت مردم را شاد میکرد با ترجیع بند "دو یو لاو می؟"، یک پیرمردی هم بساطش را پهن کرده بود و کتاب های دست چندم میفروخت. کتاب های خوبی داشت با دسته بندی نویسنده و ژانر و مود کتاب ها. اول "عاشق" مارگریت دوراس را برداشتم، اما بعد که داشتم فکر میکردم من که این را خوانده ام، یک هو چشمم افتاد به کتابی که جلدش پاره شده و چسب خورده بود; کتابی بود که نخوانده بودم و یک سالی بود که در لیست خواندنی هایم بود. نمیدانم چرا یک هو تاریخ آن کتاب برایم جالب شد. این که چرا جلدش پاره شده. هیچ داستانی هم برایش تصور نکردم حتی. اما اصلا دلم کهنگی اش را خواست. مثل دوستی کهنه که دم میکشد و جا می افتد و یگانه و برای تومیشود. تا به حال فقط کهنگی کتاب های خودم را دوست داشته بودم. کتاب را به پنج دلار خریدم و دستی به نوارچسب رویش کشیدم و لبخندی بین من و پیرمرد رفت و آمد و من به راهم ادامه دادم.



30.3.10
غذای نازنین در آوردی مکزیکی


29.3.10
صدای زنگوله ی ماسوله در نیویورک

یک کاری که کشف کردم دوست دارم، رفتن به مغازه های خاص است. مثلا این مغازه در بروکلین داخلش آینه، صندلی، لباس، رو میزی، گل و گلدان، عود، شمع و از این جور چیز ها داشت. نور ملایم خورشید از شیشه می آمد تو و حس آرام و زلال خاصی به فضایش میداد. صاحبش یک خانم ۴۰-۵۰ ساله با موهای مشکی و پوست روشن و خوش برخورد. گلدان را که برای کسی که به خانه اش میرفتم خریدم، پرسیدم میشود چند تا عکس از مغازه تان بگیرم، خیلی قشنگ است. و گفت حتما، موجب خوشحالی ست. چند تا عکس گرفتم و آمدم بیرون. نه.. داشتم می آمدم بیرون که به دستگیره اش از این زنگوله های حلبی یا آهنی یا هرچه دیدم کپی آنچه ما در خانه مان داشتیم و چقدر اوایل که خانه باغ گلابدره بودیم باهاش بع بع میکردیم و بعد ها چه م. و ه. خوششان آمد و آنها هم زدند به سقفشان. فقط آن مهره های آبی فیروزه ای را کم داشت. اما مرا پر دادند آن زنگوله ها. دیگرغمناک نشدم. حس شیرین عجیبی بود ته دلم. بالاخره یک روز نه چندان دورباز هم بع بع میکنیم. از این زنگوله ها در نیویورک هم پیدا میشود حتی اگر از تهران و ماسوله نیاوریم. کمی آن طرف تر، باز از این گل های زرد دیدم که بچه تر که بودم میمردم برایشان و آن موقع که هنوز با کندن گل ها از شاخه مساله ای نداشتم حتما این کار را هر طور شده میکردم. از این گل ها در سنترال پارک و خیابان هم دیده بودم، اما این یکی خیلی خواستنی مینمود. بهار دیده میشود. بهار هم اسم قشنگی ست ها. نه؟







سه زنگوله

22.3.10
بهاریه ۱
هوا دیوانه وار زیباست. هوا، زیبایی دیوانه کننده ایست. چنان ملس که میخواهی تمام خوشحالی هایت را فریاد بزنی که مردم لبخند بزنند و برایت آرزو های بهتر کنند. این کار را خوب بلدند. سبزی تازه. میگویند اینجا شکوفه های خیلی بزرگی دارند درخت ها نسبت به ایران. منتظرم ببینم. میگویند یک ماه دیگر سنترال پارک غرق شکوفه میشود. کوچک تر که بودم، پاییز را خیلی دوست میداشتم. حالا هرچند که همه ی فصل ها را، اما این اوایل بهار، مجنون میکند آدم را. هواست که اینجوری میخزد زیر پوست آدم یا استرس ددلاین ها یا چیز دیگر یا همه ی موارد؟

پ.ن. از این اولین بهار و اولین سال تحویل این گونه ای ام بعد تر خواهم نوشت که آغوشم چقدر تمنا داشت که هنوز حسش میکنم. که چقدر مهر داشت. که چه تلاشی کردم که عادل که تلفن کرد اشکم سرازیر نشود که شد. که چقدر آرزو کردم. و چه آدم ها از سکوتم آن دقیقه های تحویل سال متعجب بودند و تمرکزم که آرزویی جا نماند. که نام جدیدم "شاه وش سرو خانم" آمد از قول جناب حافظ و چه مرهمی بود. خواهم نوشت.
21.3.10
Thanks to Golnaz for bringing it up :)
بهاریه


خلاصه بهارى ديگر

بى حضور تو

از راه مى‏رسد، ...



و آن‏چه كه زيبا نيست زندگى نيست

روزگار است،



گُل نيلوفر مردابه اين جهانيم

و به نيلوفر بودن خود شادمانيم،

سقفى دارد شادكامى

كف ناكامى ناپديد است.



هر رودخانه‏اى به درياچه خود فرو مى‏ريزد

به حسرت زنده رود زنده نمى‏شود رود

نمى‏شود آب را تا كرد و به رودخانه ديگرى ريخت

به رود بودن خود شادمان مى‏توان بود.



بهار، بهار است، و بر سرِ سبز كردن شاخه‏ها نيست

برف، برف است، هواى شكستن شاخه‏هاى درخت را ندارد

برگ را، به تمنا، نمى‏شود از ريزش باز داشت

با فصل‏هاى سال همسفر شو،

سقفى دارد بهار

كف يخبندان‏ها ناپديد است.



دستى براى نوازش و

زانوئى براى رسيدن اگر مانده است

با خود مهربان باش،

اگرچه تو نيز دروغى مى‏گوئى گاهى مثل من

دروغت را چون قندى در دهان گسم آب مى‏كنم

با خود مهربان باش.



نبودم اگر نبودى،

دروغ تو را

خار تشنه كاكتوسى مى‏بينم

كه پرندگان مهيبت را دور مى‏كند

به پرنده كوچك پناه مى‏دهد،

سقف دارد راستى

كف ناراستى ناپديد است،



اى ماه شقه شقه صبور باش!

چه‏ها كه نديده‏ئى

چه‏ها كه نخواهى شنيد

ما التيام زخم‏هاى تو را بر سينه مجروحت باز مى‏شناسيم

ماه لكه لكه!

مثل حبابى بر دريا بدرخش و

با آسمان خالى خود شادمان باش،

جشنواره آب است زندگى

چراغانى رودها كه به درياها مى‏رسند

زخم خورده بادها، زورق‏ها، صخره‏ها

سقفى دارد روشنى

كرانه تاريكى ناپديد است.



انديشه مكن كه بهار است و تو نرگس و سوسن نيستى

به حسرت زنده رود زنده نمى‏شود رود،

خاكت را زير و رو كن

ريشه و آبى مباد كه نمانده باشد،

سقفى دارد زندگى

كف نيستى ناپديد است،

به رنگ و بوى تو خود شادمان مى‏توان بود،

گُل نيلوفر مردابه اين جهانيم

و به نيلوفر بودن خود شادمانيم


شمس لنگرودی

18.3.10
سر اومد زمستون-بخش ۲
central park
Met museum of art stairs in the street
central park
central park
central park
central park
central park
Met museum of art stairs in the street
chahar shanbe souri
chahar shanbe souri
chahar shanbe souri
حالا که دارد بهار میشود، میشود این را به خوبی در شهر دید. آدم ها ظاهرشان قشنگ تر شده. دست کم متفاوت و این تفاوت و گذاراز زمستان به بهار خیلی زیباست. هر میدان و پارک و کافه و خیابانی بروی، یک تعدادی آدم جمع شده اند و کسی ساز میزند، کسی میرقصد، کسی آواز میخواند، کسی کتاب میخواند، کسی نگاه میکند، کسی میبوسد، کسی سر به شانه ی کسی میخوابد، کسی عکس میگیرد، کسی میخندد..ندیدم کسی گریه کند این روز ها، اما خب لابد کسی هم گریه میکند. آدم اینجا منتظر فضا نمیشود و اگر میخواهد بنشیند مینشیند و اگر میخواهد دستی را بگیرد میگیرد ..
زمستان هم داستان خود را دارد که حالش نبود و ننوشتم. الان که میل نوشتنم می آید از بهار مینویسم. زمستان آینده از زمستان هم مینویسم. امید که حسش باشد.
موزه ی متروپولیتن در ضلع شرقی سنترال پارک و کافه های فراوان در آن اطراف این امکان را به من میدهد که بروم یک سر به موزه بزنم و چیز های جدید را ببینم، یک قدم در پارک بزنم، بدوم یا دوچرخه یا اسکیت بازی کنم، بنشینم یا دراز بکشم، عکس بگیرم، کتابم را هم یا در پارک یا یک کافه بخوانم و هم کارم را کرده باشم و هم زندگی ام جدای از آن نباشد آن قدر ها. میتوانم در لباس پوشیدنم هم تنوع بیشتری بدهم که البته این به هوا ربط دارد و نه موقعیت پارک و موزه.
شهر پارک های با مزه ای دارد، یکی از همین باغ ها چند روز پیش یک خانم فیلم ساز ایرانی دعوت کرده بود برای چهار شنبه سوری. آمریکایی هایی که آمده بودند، انقدر باز و روان بودند و میخواستند لذت ببرند که من به این نکته نگاه کردم که اصلا "لذت بردن" چقدر در فرهنگ عام ما مهجور افتاده. بچه های ۳-۴ ساله ی آمریکایی از روی آتش با هیجان و برای اولین بار میپریدند و کسی "بکن نکن"شان نمیکرد. و میتوانستم ببینم چقدر از ته دل میخندند. مقایسه کردم با چهار شنبه سوری هامان در ایران. دست کم آنچه نسل من دید. دست کم آنچه من دیدم بیشتر سال های زندگی ام. مراسم خیلی منظم و تمیز و روان برگزار شد. گویا در نیویورک اولین سال بود که مردم برای چهار شنبه سوری جمع میشدند که البته اکثرا هم ایرانی نبودند و شاید این برای من لذت بخش تر بود. دست کم مثل کالیفرنیا یا تورنتو که میگویند داغان نبود
حالا که چند ماه میگذرد، دارم ریز ریز تاثیرها و یاد گرفته ها و ... ای که در سال های زندگی ام به واسطه ی بودن درجایی که در آن به دنیا آمده ام را میبینم و فکر میکنم چیز هایی هست که باید از نو در حافظه ی یاد گیرنده ی من نوشته شوند. چیز هایی مثل همان "لذت بردن"، "آسان گرفتن"، "خبری نیست آن قدر ها و آرام بودن"، "ساده لذت بردن" .. تئوری شناختی اجتماعی که این روز ها خوانده ام این را برایم ملموس تر میکند. آنچه من یاد گرفته ام در این سال ها و آن چه رفتار میکنم، به محیطی که در آن بوده ام به شدت بستگی دارد و برای کسی مثل من (شاید همه ی آدم ها) پیدا کردن نکته هایی که برایش سازنده نیستند و تغییرشان, کار آسانی هم نیست هرچند لذت بخش. دیدن چیز های خوبی که آن فضا به من داده و قوی تر کردن و حمایت از آنهاهم لازم است که کم لطفی هم نکرده باشم. دارم عملا لزوم خوانده ها و شنیده هایم را از انبوه راه های "خوب" زندگی کردن و ... لمس میکنم

حالا که هنوز ۲ روز مانده تا بهار، میخواهم سپاس بگویم بار دیگر قدمی که برداشتم و رنج سفر را خریدم. آدم هایم را که حمایتم کردند و کنارم بودند و آنها که کنارم هستند را هم. تا این لحظه از زندگی ام با همه و همه ی آنچه هست، احساس خوبی داشته باشم و از اینکه صبح ها شهری را میبینم که دروغ چرا..اولین شهری ست که دوست میدارم و از اینکه محکم و قوی ادامه میدهم و برای آرزو هایم میجنگم و پیش میروم و کوتاه نمی آیم. از اینکه میتوانم دوست بدارم و از اینکه فکر میکنم که مگر چه قدر زنده ایم که بخواهیم با شوربختی و غم و غصه زندگی کنیم و از اینکه آسمان آبی ست و شکوفه ها در آمده اند و آفتاب زیباست و زندگی یارانم رو به پیشرفت است و از اینکه خیلی چیز های دیگر که الان مشق دارم که بخوانم و باید بروم. عمیقا چیز هایی هست که دلتنگشانم. اما تاب می آورم. اینها برای خوبی ست. من سپاس گزارم
و باور دارم هنوز یک دنیا اتفاق های خوب هست که نیفتاده و هنوز یک عالم زیبایی هست که ندیده و هنوز یک عالم آفتاب و آسمان و بهار و زمستان و پاییز و تابستان است که نیامده و هنوز یک عالم تجربه هست که نکرده ام. و هنوزیک عالم آرزو هست که نرسیده ام و هنوز یکعالم آرزو هست که نکرده ام. آرزو میکنم.
مرتبط
17.3.10
سر اومد زمستون-بخش ۱
چند روزی ست که نزدیک بهار شده ایم و دلم میخواهد از یک عالم چیز که نگفته ام بنویسم. اما خب، زمانش دست نمیدهد. کوتاه بگویم که.. هجده آگوست از تهران، آمدم به نیویورک. هفت ماه پیش. از جایی که برای داشتن ساده ترین و کوچک ترین لذت هایم، حق هایم، باید کوتاه می آمدم یا میجنگیدم یا چشمانم را میبستم و نادیده میگرفتم..از جایی که با همه ی اینها زیاد خاطره ساخته ام درش. کشف ها کرده ام. خطر ها کرده ام. رشد ها کرده ام. آدم ها درش گذاشته ام. آمدم به جایی که احساس خفگی و ترس ندارم. هیچ کس ندارد. و ساده ترین آرزو هایی که سال ها داشته ام.. و شادی های کوچک ساده دارم. جایی که هیچ وقت انگار نمیمیرد. در زمستان کافه های گرم و در تابستان خیابان های شاد. درخت ها و آب ها و آدم هایی که مثلا هیچ چیز از چهارشنبه سوری هم ندانند، کودکانشان را می آورند که از آتش بپرند که کودکان ایرانی اجازه ی پریدن از آتش ندارند و کودکان امریکایی خودشان مسوول از آتش پریدن خودشان اند. آدم های باز. توصیف این شهر بماند که دوست دارم جداگانه برایش بنویسم. من این شهر عجیب را دوست دارم. خیلی دوست تر از قبل.
غرض آن که دارم فکر میکنم آرزوی لحظه ی تحویل سال پارسالم را خوب یادم هست. یک تکه اش این بود که "سال دیگه نیویورک باشم"..تکه های دیگرش بماند که چه بود. حالا نگاه میکنم که من امسال، نزدیک بهار نیویورک ام. دارم میبینم که دارم اینجا بزرگ میشوم ، شاید برای من هم این اتفاق، این گذار، این رشد، تا هفتاد سالگی هم پیش نمی آمد. شروع نمیشد. دارم میبینم پوست انداختنم را از پس سختی های زندگی ام. کنار سختی های زندگی ام. شاید کمی خشن باشد..بزرگ که میشوی، دیگر خودتی. کسی نمی آید مسایلت را برایت حل کند. کمک کند. دلداری بدهد حتی. وقت هایی هست که هیچ و دقیقا هیچ حمایتی نداری اگر بر عکسش نباشد و دقیقا آن وقت است که اگر قوی باشی و زنده بمانی، یک پولک دیگر پوست قدیمت هم جایش را به پوست جدیدت میدهد. دارم وحشی بودنم را زندگی میکنم. سخت است. سخت است. سخت است. خوب است. خیلی خوب خواهد بود. پارسال آرزو کرده بودم که الان اینجا باشم و حالا میخواهم سپاس بگویم. سال بعد هم خواهم نشست دم بهار، سپاس خواهم گفت برای داشتن بزرگ ترین آرزوی این بهارم.