Wings of Desire :-)
I came here as so many did ; to create the better life ; to find my peace of my life ; to finally be ALIVE . And I know nothing good comes easy ; Yeah , all goods take their time . I let it go on , and tell all hold on and let it go on !
29.1.10
تو گناهی نداشتی. تو فقط خیلی کوچک بودی. دیگر کسی به ترست نخواهد انداخت. دیگر گذشت. رفت. در آغوشش بگیر آن کوچولو را.
سال هاست منتظرت است. تمام کن این انتظارش را.
19.1.10
آرزو در موزه







رفته بودم موزه ی متروپولوتین در نیویورک. از این به بعد زیاد خواهم رفت. حالا میخواهم بگویم که چه قدر مفهوم موزه با آنچه همیشه دیده بودم اینجا فرق دارد. قبلا هم یک موزه ی سک سکی تند در واشینگتون دی. سی رفته بودم. دی سی پر است از موزه. موزه ها بناهای زیبا، سقف های بلند، کادر محترم و مودب، و ... ظاهر قشنگش اولین چیزی بود که من دیدم. و بعد با حساب کتاب و منظم بودن. یک عالمه گالری و بخش دارد برای رفتن این موزه ی نیویورک که حالا حالا ها یک دورش تمام نمیشود، و همیشه تعدادی از گالری هایش را عوض میکنند. این است که همیشه میشود رفت. این بار اولم بود که رفتم. عکس گرفتم، اما خیلی خیلی کم. بعد ها بیشتر خواهم گرفت.
این اواخر در تهران موزه هایی که من نرفته بودم را آمدیم که برویم. از دم در که نمیدانم چرا راهمان نمیدادند. حتی یادم هست که چون من دختر و ا. پسر بود گفتیم دست هم را نگیریم که افسر مربوطه گیر ندهد بهمان. رفتیم تو و چقدر عصبانی و بی حال بودند. و چه قدر هوا گرم و داغ بود و چه قدر جا نبود برای نشستن. چه قدر ساختمان ویرانی بود. آخر سر خسته و کوفته برگشتیم از موزه ی ایران باستان.
یک نکته ی خیلی جالب توجه برای من حضور بچه ها و خانواده ها در موزه ی متروپولیتین و چگونگی بودنشان بود. بچه های کوچکی که الان عکسشان را میگذارم زیاد بودند و همه واقعا تماشا میکردند هرچه را که بود. شلوغ نمیکردند. از سر و کل مجسمه ها بالا نمیرفتند. نمیپریدند که دست به تابلوهای نقاشی بزنند. دیدم یک پدری به بچه اش کاتالوگ آن بخش را نشان داد و اسمش را با مهربانی صدا زد و گفت این عکس تو کاتالوگ را کجا میبینی و پسرک نگاهی به اطراف کرد و گفت آنجا و پدر مادرش کلی تشویقش کردند. چند سال داشت؟ حرف که میزد، مثلا شاید ۴ سال. آدم های مسن هم بودند. تنها، دو نفره، گروهی. خانواده ها، مدلی که ماها میرویم پیک نیک، دیدم چند خانواده با بچه هاشان آمده بودند و آخر سر میخواستند بروند، پدر یکی از خانواده ها با تن صدای شاد و مهیج گفت: هی، اوری بادی ردی؟ مقایسه کردم با مدل ایرانی اش که میدانید چطور است. بچه ای که در امریکا متولد میشود و در سنین کودکی ش موزه و الخ و بلخ میرود و به قولی کف موزه و کتاب فروشی های آنچنانی بزرگ و کافه های زیبا بزرگ میشود و همه چیز را میتواند تجربه کند و پدر و مادرش هم آنقدر با شعورند که مثلا با هم بروند موزه و اصلا هم خسته کننده نباشد برایشان و بلد باشند چطور کاری کنند که بچه هم لذت ببرد و حوصله اش سر نرود. و بلد باشند با بچه "حرف" بزنند. کودکی که در ۳ سالگی نقاشی سزان و وگوگن و طراحی دلااکروا و تاریخ جای جای جهان را میبیند و میشنود.
یک نکته ی جالب دیگر آنکه در این موزه ها، حوض آب وجود دارد که میبینی پر است از سکه. داستان این است که مردم در این آب ها سکه می اندازند و آرزو میکنند. حالا یا آرزو میکنند و سکه ای می اندازند. سکه ی من هم جایی میان این سکه هاست. من دو سکه انداختم این بار. این آب پر از آرزو های آدم هاست.


15.1.10
از نوشتن ها و رها شدن ها
هم خانه ای چینی ام غروب ها با دوست پسر آمریکایی ش که خیلی هم پسر آقا و مودبی باشد و همیشه حال من را میپرسد و امروز هم آمده بود میگفت که با یک استادی حرف میزده که یاد ریسرچ من افتاده و به استاد گفته که فلانی به شما میخورد و استاد هم کارتش را داده بوده به او که بدهد به من، می آید خانه. خودم میدانم خوب وصفش کردم. شما بقیه اش را بخوان. در حالی که نشسته ام پشت میزم و دارم گزیده ی "در جستجوی" پروست را ورق میزنم و یک دانه اسمارتیز ام اند ام* میگذارم دهانم و به این فکر میکنم که چرا این مغازه ی هیجان انگیز ام اند ام در تهران نیست و.. جواب میدهم که دخترک سبک مغز، دل خوش و جان سالم سیری چند که دکتر کریمپور هم که به دانشجو هایش ریکام نمیداد که بمانند و وطن بسازند حالا دیگر دلش گرفته و آن یکی دکتر در شریف برگه ها را که میداده اشکش هم روان شده و ا. درایمیلش می گوید که ببینید چقدر به همه مان نزدیک است الکی الکی و طفلکی راست هم میگوید..داشتم میگفتم که در این حال ها در ذهنم میگذرد که وقتی میشود که من هم این بی خیالی که اینها دارند و راحت باهم آشپزی میکنند و صدای فیلم دیدنشان می آید و قبل از شروع شدنش میرودند آشپزخانه خوردنی ببرند در اتاق و باهم پنکیک درست میکنند و...، داشته باشم. یک عالم چیز دیگر هم گذشت از ذهنم با چه سرعتی. که میشود تو هم.. ما هم .. که میشود او هم..میشود. فقط ما باید صبر داشته باشیم. صبر. صبر. صبر. صبر. صبر. صبر.

*. m & m


12.1.10
این است آن
یک وقت هایی ترانه ای را در دورترین گوش جهان زمزمه میکنی و انگار که از همیشه نزدیک تر است. این گونه است. این است...این است آن.
22.12.09
تو را به تمامی
تو را به تمامی
تو را به تمامی
.
.
.
در بر میگیرم

12.12.09
پارسال این موقع ها بود كه رفتیم ظهیرالدوله و کلی فروغ خواندیم..هوا هم چه سرد ..چه روز عالی ای ..با آن عود و آدم هایی كه سر و صدا میکردند..کتاب هم نداشتیم. فردوسی دور میدان بسته بود، رفتیم تا آن کتابفروشی یونیسف..کتاب خریدیم و رفتیم شعر خواندیم. و هوا سرد بود و ما گلوله... هوم...

پ.ن.الان یاد آوری این قشنگه..تلخ نیست. در اشاره به پست آخر آریا.
11.12.09
عرض شود كه دلکم شب دوستانه ی دور همی و نور کم و آغوش یار و مهر برادر و شراب ناب و ساز و درخواست های فراوان كه نازنین تو شعر بخوان، خوب میخوانی ولمس آرامش در فضا میخواهد. حالا اگرپا داد، پانتومیمی بازی ای هم چاشنی اش. یاران غار من، لطفا بشتابید كه من صبرم تمام نشود. آفرین.

پ.ن. میپرم تو روخدونه ها!
20.11.09
برای گلناز




نشسته بودم كه دیدم هم اتاقی معروف به اسبم، اومد تو اتاق و گفت
NasZi, this is for you.
منم تعجب کردم کلی. چیزی سفارش نداده بودم از آمازون. روشو نگاه کردم دیدم آدرس فرستنده نداره. بعد بازش کردم دیدم گلناز ه. الان پنج سال میشه از دوستیمون. و من خیلی خوشحالم كه اون روز برفی از سایت باهم برا اولین بار رفتیم قدم زدیم. تنهایی. بعد زمان كه گذشت، پخته تر شد..به قول یارو گفتنی، داره دم میکشه. بعد تر ها تصمیم گرفتیم با هم دوست بمونیم حتی وقتی من اومدم نیویورک و اون (تو) رفتی تورنتو. و هنوز داره دم میکشه.
و هنوز انقد سوییت ه كه خودشو برا من لوس میکنه مینویسه
"one of my so manyy best girl ferendd"
و برا خودش مینویسه
"your UNIQUE best ferend"
سوییت كه نه. پر رو! همون تخسی همیشگی كه توش(ت) بود، الان تو این چند خط داد میزنه.

خاطره زیاده. حضوری هم كه نه، اس ام اس و چت. حتی تلپاتی! یادته شعر خوندن و چت رو کاغذ سر کلاس فرهادی رو؟ در کل یادته چقدر پر رو بودی دیگه؟ من نگم بهتره. اس ام اس زدی به آریا كه این وحشی شده امروز رو من چایی ریخته؟ بعد گفت دلتم بخواد؟

مرسیییییییی! برا دفتر نه. برا حضورت. البته میدونم متوجه نمیشی از این چیزا. ولی خب دیگه! :دی خوش بین میمونم بهت شاید بازم پیشرفت کردی.
دوست دارم.
>>>>>>:******<<<<<<
پ.ن. هوی! پر رو نشیا! شترمرغ!
پ.ن. از این دفتر خفن هاس. اینم سایتش
13.11.09
دلم صدای آکاردئون در شب بارانی تهران میخواهد و قدم زدن و دستی محکم آرام.
2.11.09
لبخند
همکلاسی هندی اومده آفیس ام، اول نمیشناسمش، آخه همیشه هندی ها میشینن تمرین هاشون رو باهم انجام میدن. گفت میتونم راجع به میان ترم ازت سؤال کنم؟ گفتم بگو. داشتم جوابشو میدادم كه دیدم تلفن زنگ میزنه. تا اومدم بردارم دیدم رفت رو پیغام گیر. نمیدونستم کیه. پیغام رو گوش دادم، کلش کمتر از سی ثانیه بود كه اون هم من ۳ کلمه ی آخرش رو شنیدم و بقیه ش صدای قیژ قیژ بود. پسره اسمش کآرتیکه. دیدم میگه لانگ دیستنس؟ یور بوی فرند؟ گفتم آره، از کجا فهمیدی؟ گفت از لبخندت وقتی داشتی گوش میدادی و تلفن رو گذاشتی رو میز.
24.10.09
بی انتظاری و محض بودنش را در خودم این چند روز آنجا فهمیدم كه تمام آنچه میخواستم آرام بودنش بود و نه هیچ چیز دیگر. نه میخواستم حرفی بزنم، نه شادی و ناراحتی ای را بگویم..نه میخواستم گوش دهد..نه دلم قنج میرفت كه کاری کنیم باهم، نه چتی، نه تلفنی، نه نوازشی...نه كه نخواسته باشم، اما دیگر مهم نبود. حیاتی نبود. فقط آرام بودنش و جا آمدن حوصله اش مهم بود..گوش دوست داشتم باشم اگر میخواست/میتوانست. بی انتظاری محض بود درونم. فقط میخواستم آرام بگیرد، شرایط خودش را درک کند، خودش هم خودش را بپذیرد، بغل کند، و امیدوار ادامه دهد؛ كه دست کم دلش تنها نیست. اما حرفهایم را نتوانستم بگویم. هنوز نمیدانم فهمید یا نه..و من چقدر دلم نزدیک است.
3.10.09
بی کلمگی
يه چيزايی هست که هميشه ياد آدم ميمونه..مثل خداحافظی ها..از پشت تلفن..توی فرودگاه..بعد از تولد آخر..مثل اولين ايميل بعد از سوار شدنت به هواپيما از اون آدما..يه چيزايی هست که هيچ برچسبی نميشه به احساسشون زد بس که نابند و از صميم دل يه آدمايی هستن که آدم باهاشون بی کلمه ميشه
..

بعد با بعضی آدم ها هست که بی کلمگی ات زياد ميشود..زيادتر از اينها که گفتم..آن قدری زياد است حجم معنا که بلد نباشی کلمه بگويی..آن قدر که فقط بايد بغلش کنی و همه ی بی کلمگی ات همانجا آن ميان جذب شود و آن وقت احساس ميکنی که سبک شده اي

اين گونه است بعضی آدم ها را که داری.
.
.
.

آدم های بی کلمگی من..اينجا باران است و ماه زير ابر است و پاييز ميگذرد و من می آيم پيشوازتان.

2.10.09


نميدونم چه بلايی سر اين سايت اومده. در راستای تر و تازه شدن دغدغه های فمينيستی داشتم ميچرخيدم که اين صفحه اومد. حدس ميزدم با سفر کردن به امريکا زن بودن برام جور ديگه اي مطرح بشه و سؤالای جديدی پيدا بشه. لينک ها رو نگاه کنيد فقط! از اين بدتر نميشد احساس نارضايتی هميشه ام از نگاه آدم ها به زن بودن، دست کم در ايران، خودش را بکند توی چشمم.
لوکينگ فر "مازليم لاو"؟! "فايند" ان ايشن "وايف"! گرجس چاينيز "ويمن"!

شايد فقط آسيا نيست..اينجا هرچند که ميبينم چطور پسرها دور دوست دختر ها و همسرانشان ميگردند، و چطور قدر دانند از حضور صبورانه و مهربانشان و چطور پا به پای هم و همراهند و تلاش می کنند، و چطور ميتوانی مهربان بودنشان را ببينی وقتی خسته از کار به خانه برميگردند، اما هنوز نميدانم "نگاه"شان چيست.

چه بر سر مردان اين سياره آمد؟

پ.ن. دورم بگردی فعلنه! :دی

1.10.09
بارانی ام
خيس تمناست

29.9.09
برای دلتنگی ها
خوشحالم که دلم برايت تنگ می شود..خيلی خوب است که کسی را داشته باشی که دلت برايش تنگ شود..خيلی خوب است که دلت برايم تنگ می شود..خيلی خوب است که هستم..هوم..دلتنگ می شويم..خوشحاليم که هم را داريم که دلمان تنگ شود..خوشحاليم که چقدر خوبی داريم که دلمان برايشان تنگ می شود..آدم که دلش برای چيز های بد تنگ نمی شود..ببين چقدر خوبيم که دلتنگ می شويم

خوشحاليم که روز های خوشحالی خواهيم داشت..آغوش های گرم و مهربان همراه..و آن همه نقشه و رويا که هی داريم می پرورانيم آگاه و نا آگاه تا وقتش برسد.. فکر کن که نداشتيم..اين دليل کمی برای خوشحالی عميق نيست..حالا گيرم که ما را صبر بايد! خب بعله! هرکه طاووس خواهد، جور هندوستانش را هم می کشد
حالا اگر می خواهی، ميکشی

بيا کمک کنيم که دلتنگی هامان را بسازيم..فرار نکنيم از بودنش.. اذعانش.. بگذاريم دلتنگی ها بسازند برايمان..بسازندمان. رشدمان دهند و بالنده اش کنند
..
بيا نترسيم از دلتنگ شدن هامان

پ.ن. به مفهوم دقت شود! اصلاً به ادبيات اين نوشته دقت نشود که خيلی خنده است! بعله ام

24.9.09
گفته بودم که فکر می کنم فرق دارد حس آدم های سبز اينجا و آنجا..و دارد انگار..حس من که فرق داشت.
تلخ بود خيلی..احساس اينکه چه طور برای اين مرز های احمقانه ی جغرافيايی و متعلقاتش ايران چه اضطرابی و
چه دلهره اي و چه شور غمناکی..و اينجا..آدم ها مرتب و شيک تظاهرات می کنند..چون کسی نمی خواهد بکشدشان
و مقايسه ی احساس من که در هر دوی اينها بودم..خيس شدم
اين تمام کاری بود که ميتوانستم بکنم..گيرم که خيلی تلخ بود..

من شکايت دارم..خيلی..از خيلی چيز ها



11.9.09
آسمان همه جا اصلاً هم يک رنگ نيست
امروز هوا سرد شد..الان دو صبح است و باران می آيد..اينجايی ها می گويند پاييز شروع شد. همان پاييزی که آن فيلم هاليوودی را که سال ها پيش ديدم و در منهتن بود، خواستم که در پاييز نيويورک باشم..و حالا! هشت نه سالی می گذرد فکر کنم..اما..آدم هرجا که باشد، دلش همراهش است، و دل آدميزاد، درست است که پاييز و شهر خواستنی اش را می خواهد، دلدار می خواهد..يار می خواهد..دوست می خواهد
آسمان همه جا اصلاً هم يک رنگ نيست..اما رنگ دل را اگر بگويی، زير هر آسمانی که باشی، فقط يک چيزمی تواند تغيير دهد، آن هم مهر است. رنگ آسمان، اصلاً هم جذب دل نمی شود. خيلی که نزديک شود، عبور می کند



5.9.09




Photos in China Town, NYC

آدم بايد افسرده شده باشه که آدما رو که باهم ميبينه گريه ش بشه؟ و ساديسم داشته باشه که
شروع کنه ازشون عکس گرفتن که به خودش ثابت کنه که چقدر دلش ميسوزه؟ و ديگه نميگم چی
...!



25.8.09
هفته گرد
هفته ی پيش همين موقع ها بود که چمدانم را برداشتم و در آسانسور گذاشتم. خانه را برای
آخرين بار چک کردم و بو کشيدم و زار زدم و چقدر خالی خانه سخت بود..يک پايم سمت در بو
آن پای ديگر نمی آمد..چند ساعت بعد..خاطره ی عميق خانه، چه سکانس هايی که از جلوی چشمم
نگذشت..و بعد شنيدن صدای تو که در سوی مخالف من در دنيا بودی..هرشب يادم است..هرشب همه چيز
يادم است..هرشب، همه چيز يادم است.

نمی شود که نباشيد..بايد بياييد و تمام اشک های اين روزگار مرا پاک کنيد. اين کار شماست.

3.8.09
امشب اومدم بيست و سی ببينم. ميدونستم که حرص می خورم. اما می خواستم ببينم چی ميخواد
نشون بده!

بعد از گزارش مراسم پرشکوه تنفيذ امروز، مجری گفت که رئيس جمهور سرما خورده و بعد هم گفت که هواپيمايی که تو اهواز سقوط نکرده و ده دقيقه بعد از پرواز همونجا نشسته، مسافراش، خوشحال ترين مسافرای دنيان! حق هم داشت مجری کلاً!

بعد الان نشستم که اخبار ساعت 9 رو ببينم که باز هم حرص بخورم. من هميشه برام سؤال بوده که چرا اينقدر پاستوريزه بزرگ شدم که الان نميتونم يه جوری عصبانيتم رو خالی کنم سر اينا. الان تلويزيون داره روز ملی جوان رو تبريک ميگه. الان اخبار شروع شد.
فضايی سرشار از شکوه و معنويت، تنفيذ رأی ملت، ا! عمو پورنگ هم که هست! ا، اون يکی هم که هست! کی بود؟ صالح اعلا که صداشو دوس داشتم؟اوو! قران هم می خونن! کت شلوار سفيد حداد هم که دلبری ميکنه. حکم مرد "شجاع، سخت کوش و باهوش" تنفيذ شد، تا هنگامی که بر اين سراط مستقيم پايدار باشد. در مراسم پرشکوه تنفيذ فرموده شد هضم درونی "موارد" هم در انقلاب در جهت رشد صورت می گيرد. "بسيج توده" ها هم که يکی ديگر از پيام های انتخابات اخير بود. اعتماد متقابل ميان مردم و حکومت، باز بودن صحنه برای گفتگو هم نشانه ی اعتماد به نفس و مردم بود.ا، احمد نجفی هم هس که. زيادن ماشالاه هنرمندا و ورزشکارا! بعد گويا دل افسرده و نا اميد هم وجود نداره و فضای جامعه شاد ست. امتحاناتی هم در اين انتخابات برگزار شد که ... حالا ايرادی ندارد که امتحانات دانشگاه ها عقب افتاد. يک امتحان هم برای مسؤلان کشور است که اينها قدر اين نعمت رو بايد بدونن..قدر فروغی که مردم رو به پای صندوق های رأی کشيد. کلاً گفته شد که نابوديد و خفه شيد يا خفه تون می کنيم.


31.7.09
آخر ديوانه، دارم از بر می کنم اين روز ها را و آن روز ها را...چين های صورت و خم چشم ها و همه چيز را..خيابان ها و کوه ها را..حرف ها و قهر ها و آشتی ها را..دارم از بر می کنم..هرچه که بتوانم را..
جز اميد و آرزو، ديگر چه بار چمدان کنم؟ تو بگو!
اصلاً بستن چمدانم با تو. حواست هست که مسؤل باری هستی که در چمدان گلت می گذاری! هوم


13.7.09
کو دل؟
می دانی؟
دل را که نمی شود تکه تکه کرد و داد
نمی شود داد و تکه هايش را پس گرفت
دل، قلمبه، دادنی و گرفتنی ست
انگيزه اي برای مراقبت از تکه هايش نيست
بايد درسته باشد تا بخواهی بزرگش کنی


12.7.09
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بينم بد آهنگ است

اينجا بودن را دوست ندارم..حالا ديگر برايم مسجل شده است که جايی که دلم آنجا نباشد، هرچه هم
قابليت خوش گذرانی داشته باشد، من بايد "دلم" خوش باشد. کاش دلم می توانست الکی خوش باشد.
زبانم قفل و گلويم پر است و تنهای تنها.

سفر دوم به قبرس برای پيک-آپ ويزا

29.6.09
ميروم راه بروم
آنقدر كه يا باران بزند
يا آغوشي تنگ
يا هرسه
آنقدر كه خوابم ببرد و
بيدار كه شدم
در رويايم باشم
يا هر سه
آنقدر كه زندگي لبخندم را مهربانانه پاسخ دهد
21.6.09
ميبيني آن دو ماه كذايي را كه قرار بود... دارم-داريم با چه حجمي از بغض لال شده ميگذرانم-ميگذرانيم كوچولويك؟
من لال شده ام
من شب و روز خواب خشونت و پستي و حيوانيت ميبينم
من لال شده ام
بغض هاي ممتد
جسم لرزان
من لال شده ام
اين يك نبرد سياسي نبود
اين نبرد بين انسانيت و چيزي ست كه كلمه اي برايش ندارم
بس كه لال شده ام
صداي جيغ
تير
خيسي تلفن
چند مادر"تروريست" در خانه شان كشته شدند؟
چند دوست تير خورده اند؟
من لال شده ام
تمام.
سي و يك خرداد 88
8.6.09
pic from niuosha.tumblr.com

انتخابات داغی ست..جوش من را هم بالاخره گرفت با اين مناظره ها..شب ها با برادرم رفتيم
مردم را در خيابان ديديم..کمی هيجان خالی کرديم..داديم..ديشب باران هم آمد..ديشب که خوشحال بوديم..دم صبح ، تو نيايش، 
ماه بود و ...

می توانم عاشق شوم
گيرم يک آن
يا آن-ها
زير نور ماه
گيرم که نباشی

12.5.09
ترافيک تهران از بين نمی رود، بيش از اين هم به وجود نمی آيد. تنها از خيابانی به خيابان ديگر يا از
کوچه اي به پس کوچه اي انتقال ميابد.

6.5.09
کودکانه
يکی از بازی های قديم ها يادم آمد که با مادرم می کرديم...برق ها که می رفت، عشق من می شد گشتن دنبال مداد و کاغذ و بعد نقاشی در تاريکی مطلق. بهتر بگويم، مسابقه ی نقاشی! هر کی بهتر (!) می کشيد، برنده می شد. و من به هيچ وجه نمی خواستم چيزی روشن کنيم؛ چون ديگر نميشد بازی کرد.


شيخ عجل سعدی می فرمايند که:
من که در هيچ مقامی نزدم خيمه ی انس
پيش تو رخت بيافکندم و دل بنهادم


4.5.09
...
"...اما
نه
من نمی توانم با مشتی خاطره سر کنم.
بايد بيايی
گونه ام را با فرچه ی بوسه، گلبهی کنی.
زنگار مژه هايم را بزدايی..."

پ.ن. دکترای دومم، بعد از مهندسی سيستم ها، در روانشناسی خواهد بود. بايد بشود کاری کرد که
همه چيز خوشحال باشد..کار..بار..يار...اين گونه است که انتخاب رشته می کنيم.

1.5.09
که ساعت سه صبح از خواب بپری و فکر کنی که اين اطراف است و چند دقيقه اي تا به يخچال برسی
طول بکشد تا بفهمی که نيست..که يعنی دلت بگيرد که سر در گريبان باشد..که فرقی نداشته باشد کجای
اين کره ی گرد باشی که بالاخره گرد است..که يعنی حيفيت بيايد که زمان می گذرد..که زبانت قفل کند..که گلويت بگيرد..که ندانی کجاست..
که
...