رفته بودم موزه ی متروپولوتین در نیویورک. از این به بعد زیاد خواهم رفت. حالا میخواهم بگویم که چه قدر مفهوم موزه با آنچه همیشه دیده بودم اینجا فرق دارد. قبلا هم یک موزه ی سک سکی تند در واشینگتون دی. سی رفته بودم. دی سی پر است از موزه. موزه ها بناهای زیبا، سقف های بلند، کادر محترم و مودب، و ... ظاهر قشنگش اولین چیزی بود که من دیدم. و بعد با حساب کتاب و منظم بودن. یک عالمه گالری و بخش دارد برای رفتن این موزه ی نیویورک که حالا حالا ها یک دورش تمام نمیشود، و همیشه تعدادی از گالری هایش را عوض میکنند. این است که همیشه میشود رفت. این بار اولم بود که رفتم. عکس گرفتم، اما خیلی خیلی کم. بعد ها بیشتر خواهم گرفت.این اواخر در تهران موزه هایی که من نرفته بودم را آمدیم که برویم. از دم در که نمیدانم چرا راهمان نمیدادند. حتی یادم هست که چون من دختر و ا. پسر بود گفتیم دست هم را نگیریم که افسر مربوطه گیر ندهد بهمان. رفتیم تو و چقدر عصبانی و بی حال بودند. و چه قدر هوا گرم و داغ بود و چه قدر جا نبود برای نشستن. چه قدر ساختمان ویرانی بود. آخر سر خسته و کوفته برگشتیم از موزه ی ایران باستان.یک نکته ی خیلی جالب توجه برای من حضور بچه ها و خانواده ها در موزه ی متروپولیتین و چگونگی بودنشان بود. بچه های کوچکی که الان عکسشان را میگذارم زیاد بودند و همه واقعا تماشا میکردند هرچه را که بود. شلوغ نمیکردند. از سر و کل مجسمه ها بالا نمیرفتند. نمیپریدند که دست به تابلوهای نقاشی بزنند. دیدم یک پدری به بچه اش کاتالوگ آن بخش را نشان داد و اسمش را با مهربانی صدا زد و گفت این عکس تو کاتالوگ را کجا میبینی و پسرک نگاهی به اطراف کرد و گفت آنجا و پدر مادرش کلی تشویقش کردند. چند سال داشت؟ حرف که میزد، مثلا شاید ۴ سال. آدم های مسن هم بودند. تنها، دو نفره، گروهی. خانواده ها، مدلی که ماها میرویم پیک نیک، دیدم چند خانواده با بچه هاشان آمده بودند و آخر سر میخواستند بروند، پدر یکی از خانواده ها با تن صدای شاد و مهیج گفت: هی، اوری بادی ردی؟ مقایسه کردم با مدل ایرانی اش که میدانید چطور است. بچه ای که در امریکا متولد میشود و در سنین کودکی ش موزه و الخ و بلخ میرود و به قولی کف موزه و کتاب فروشی های آنچنانی بزرگ و کافه های زیبا بزرگ میشود و همه چیز را میتواند تجربه کند و پدر و مادرش هم آنقدر با شعورند که مثلا با هم بروند موزه و اصلا هم خسته کننده نباشد برایشان و بلد باشند چطور کاری کنند که بچه هم لذت ببرد و حوصله اش سر نرود. و بلد باشند با بچه "حرف" بزنند. کودکی که در ۳ سالگی نقاشی سزان و وگوگن و طراحی دلااکروا و تاریخ جای جای جهان را میبیند و میشنود.یک نکته ی جالب دیگر آنکه در این موزه ها، حوض آب وجود دارد که میبینی پر است از سکه. داستان این است که مردم در این آب ها سکه می اندازند و آرزو میکنند. حالا یا آرزو میکنند و سکه ای می اندازند. سکه ی من هم جایی میان این سکه هاست. من دو سکه انداختم این بار. این آب پر از آرزو های آدم هاست.




يه چيزايی هست که هميشه ياد آدم ميمونه..مثل خداحافظی ها..از پشت تلفن..توی فرودگاه..بعد از تولد آخر..مثل اولين ايميل بعد از سوار شدنت به هواپيما از اون آدما..يه چيزايی هست که هيچ برچسبی نميشه به احساسشون زد بس که نابند و از صميم دل يه آدمايی هستن که آدم باهاشون بی کلمه ميشه..بعد با بعضی آدم ها هست که بی کلمگی ات زياد ميشود..زيادتر از اينها که گفتم..آن قدری زياد است حجم معنا که بلد نباشی کلمه بگويی..آن قدر که فقط بايد بغلش کنی و همه ی بی کلمگی ات همانجا آن ميان جذب شود و آن وقت احساس ميکنی که سبک شده اياين گونه است بعضی آدم ها را که داری....آدم های بی کلمگی من..اينجا باران است و ماه زير ابر است و پاييز ميگذرد و من می آيم پيشوازتان.
امروز هوا سرد شد..الان دو صبح است و باران می آيد..اينجايی ها می گويند پاييز شروع شد. همان پاييزی که آن فيلم هاليوودی را که سال ها پيش ديدم و در منهتن بود، خواستم که در پاييز نيويورک باشم..و حالا! هشت نه سالی می گذرد فکر کنم..اما..آدم هرجا که باشد، دلش همراهش است، و دل آدميزاد، درست است که پاييز و شهر خواستنی اش را می خواهد، دلدار می خواهد..يار می خواهد..دوست می خواهدآسمان همه جا اصلاً هم يک رنگ نيست..اما رنگ دل را اگر بگويی، زير هر آسمانی که باشی، فقط يک چيزمی تواند تغيير دهد، آن هم مهر است. رنگ آسمان، اصلاً هم جذب دل نمی شود. خيلی که نزديک شود، عبور می کند
هفته ی پيش همين موقع ها بود که چمدانم را برداشتم و در آسانسور گذاشتم. خانه را برایآخرين بار چک کردم و بو کشيدم و زار زدم و چقدر خالی خانه سخت بود..يک پايم سمت در بوآن پای ديگر نمی آمد..چند ساعت بعد..خاطره ی عميق خانه، چه سکانس هايی که از جلوی چشممنگذشت..و بعد شنيدن صدای تو که در سوی مخالف من در دنيا بودی..هرشب يادم است..هرشب همه چيزيادم است..هرشب، همه چيز يادم است.نمی شود که نباشيد..بايد بياييد و تمام اشک های اين روزگار مرا پاک کنيد. اين کار شماست.